روزی دختری خواهم داشت با موهای بلند خرمایی که درد و غم زندگیم راه با موهایش گره بزنم . دختری خواهم داشت که هیچ وقت برای چیزی اشک نمیریزد ، بالشتش از سیل چشم های عسلی اش خیس نمیشود ، چون من را دارد ؛ مادری که درد های فراوان کشیده است اما الان مرحم آرزوی همیشگیش شده است .
اسمش را دیلان میگذارم تا هروقت صدایش میکنم تمام خاطرات و رویاهای جوانی ام تکرار شوند ؛ بزرگ که شد برایش از داستان اسمش میگویم ، از کسی میگویم که نامش را باهم انتخاب کرده بودیم اما حال پدرش نیست .
میبرمش همان جایی که اولین بار همدیگر را دیده بودیم همان تالاری که هم نام خودش است .
بهش یاد میدهم که تا ابد و یک روز دلتنگ ماندن را تجربه نکند ...