@نازنین1372
یگانه جون بیا بخون
عزیزم شنبه شب با خواهرم تلفنی صحبت کردیم از حالش پرسیدم گف عالیم میخوام برم دوش بگیرم فردا صبح باید بیمارستان باشم کلی ارزوی سلامتی براش کردم و باهم خدافظی کردیم همون شب خواب دیدم خواهرم تو گوشه بیمارستان رو تختش دراز کشیده و حالش خوب نیس یهو دیدم ی جمعیت بزرگ تو سالن بیمارستان دارن میرن و میان دویدم سمتشون بهشون گفتم ترو خدا برا خواهرم صلوات بفرسید خواهرم حالش خوب نیس دیدم انگار صدای صلوات مردم ضعیفه دوباره با صدای بلند گفتم ی صلوات بلند دیگ بفرسید اخه ما سه تا خواهریم هیچ کسیو نداریم و بغض کردم همه صلوات فرستادن با صدای بلند از خواب پریدم بالا و ......
قرار بود مادر شوهر خواهرم همراهش باشه و ما تلفنی جویای حالش باشیم هر بار زنگ میزدم میگفتم الان باید اورده باشنش بخش ی بار میگف دکترش سرش شلوغه دیر بردنش اتاق عمل ی بار میگف دکترش گفته 6 عصر باید میمومده بیمارستان اشتباهی 6 صبح اومده خلاصه نگو خواهرم تو ای سیو بوده و ب ما نمیگفتن ک نترسیم تا ساعت 12 شب هیییی مارو پیچوندن و منم بچم حالش بد بود نمیشد برم با استرس خوابیدم دوباره شبش خواب دیدم تو ی خونه خرابه بودیم من و خواهرم دیدم خواهرم حالش بده و دراز کشیده رفتم پیشش گفتم ابجی ی اقاهه تو بلندگو داره میگه اگ تا چند دقیقه دیگ نرید بیرون اینجا منفجر میشه خواهرم بهم گف اجی من نمیتونم بلند شم چطوری اخه بیام بیرون دستشو گرفتم بلندش کردم و از اونجا کشیدمش بیرون ب محض اینکه اوردمش بیرون اونجا منفجر شد ...فردا صبحش یادم اومد ب خوابم و دلم هرررری ریخت خواهر کوچیکم دیدم داره زنگ میزنه رو گوشیم و زار زار میگه ابجی تو کما بوده و ......الان اوردنش بخش
یکی از پرستارا ک خیلی مهربون بوده وقتی حال خواهرم خوب میشه بهش میگه وقتی زایمانت کردیم دیدیم بهوش نمیای دکتر اومد بالاسرت دید علاعم حیاتیت ب شدت ضعیفه و سریع بردیمت ای سی یو فقط با دستگاه زنده بودی
یعنی یگانه جون خوواهرمو دوباره خدا بهمون داد مردیم و زنده شدیم خیلییییییی سخت بود خیلیییییی اخه تو این دنیا ما ن پدری داریم ن مادری هیچ کسی رو نداریم
ببخش طولانی شد حلال کنید