اره الان تقریباً آره
هربار یاد بدی های اونا افتادم و دوباره آتیش کینه داشت تو قلبم شعله میکشید، سریع خودمو یاد گناه های خودم انداختم. و بعد با خودم گفتم هرکس رو با خودش خدا میسنجه. شاید این رفتارها با توجه به مدل خانواده و جو ای که این مادرشوهرم توش بزرگ شده، و ویژگی های وجودی ش، خییییییلی هم بد نباشه یعنی خیلی هم برای اون، از نظر خدا، گناه بزرگی نباشه.
اما فلان کار من، با توجه به شرایطم، از نظر خدا خیلی بد باشه و عذابم بیشتر باشه.
بعد هی جاهای مختلف خودمو به زوووور مجبور کردم براش دعای خیر بکنم.
بعد هی با خودم میگفتم آخیییی بیچاره چه قدر حقیر ه که میخواد با تحقیر من، خودشو بهتر کنه، یا بیچاره چه قدر حسوده ببین درونش چه حرصی میخوره که من از دختر خودش بهترم....باید دلم براش بسوزه...
و الان حدودا ۶_۷ ماهه کینه هام کمتر شدن...