نظرم نسبت به عشق تغییر کرده واقعا ادمو ذلیل میکنه
یه خوشحالی ساده داره داشتنش اما امان از مشکلات
از وقتی ازدواج کردم بخاطر اینکه عاشق شوهرم بودم هرچی شد تحمل کردم جدا نشدم ولش نکردم نتونستم قهر کنم فقط ریختم تو خودم فقط خورد شدم فقط روانم سوهان خورد مشکلات زندگی هم از طرف دیگه الان دوماه بیشتره با مرده متحرک فرقی ندارم فقط نقش بازی میکنم جلو خانوادم جلوی فامیل شوهرم جلوی خود شوهرم که خوبم ولی واقعا لحظه ای نیست که به خودکشی فکر نکنم وقتی یه لحظه به حال خودمم فقط فکر میکنم چرا من نمیمیرم ؟ بمیرم شوهرم پول بابامو پس میده ؟ کاش یجوری تموم میشد ک مامان بابام زیاد غصه نخورن کاش از پنجره بپرم پایین چرا نمیرم پشت بوم خودمو بندازم پایین یعنی درد رگ زدن بیشتره
هیچ امید و ارزویی ندارم فقط میخوام تموم شه خستم عشق منو اینجوری کرد وقتی یکی دیگه واسم از خودم مهم تر شد مردم