یه دختر ۹ ساله که با ذوق برای سحر بلند شده بود بعد از صرف سحری بلند شد که نمازشو بخونه اما غلط خوند به خاطر این اشتباه مادرش بدجور سرش داد زد به طوری که دختر کوچولو از سر لج از سر سجاده بلند شد و و چادرش رو پرت کرد گوشه خونه تعجبیم نداشت هیچ کسی تو خونشون نماز نمیخوند کسیم به این کار تشویقش نمیکرد هر وقت ازش سوال کردن چرا نماز نمیخونی گفت مگه دل پاک به نمازه با همین جمله ۹ سال عمرشو رد کرد نه اعتقادی به نماز داشت و نه روزه هروقت کسی از امام عصرش حرف میزد با خنده ایی که تمسخر آمیز رد میشد با این تفکر که امام زمان کجا بود همش قصه دخترک رفته رفته با کسی رفیق شد که بعد از دوسال بهترین دوستای هم شدن ولی نهایت بعد از دوسال دوستش از پشت بهش خنجر زد طوری که اعماق وجودش سوخت تنها نشسته بود پای میز غذا چشمش پر از اشک شده بود تا اینکه از تلوزیون صدای ربنا رو شنید اون شب شب احیا بود بیدار موند و به دعای جوشن کبیر گوش میکرد حس غریبی تو دلش جمع شد بی اختیار با دعا شروع به خوندن کرد و زد زیر گریه فردای اون روز شب شهادت امیر المومنین(ع) بود اینبار دختر به اختیار خودش پای دعا نشست انگار سمتش کشیده میشد تا اینکه صدایی ته دل دختر صدا کرد چرا دوباره شروع نکنم به نماز خوندن از اون شب با خودش عهد بست که نمازی که یادش رفترو شروع کنه اوایلش زیاد اشتباه میخوند تا اینکه اماده ی خوندن یه نماز کامل و بی عیب شد اذان صبح رو دادن منتهی دختر بخاطر ترس از تاریکی دهلیز خونه قصد نداشت که برای وضو و نماز بلند شه با خودش در دلش گفت خدایا من میترسم چگونه بلند شم برای نماز چرخی زد و گوشیش را برداشت به محض اینکه صفحه موبایل خودش رو وا کرد و وارد یه نرم افزار شد یه ایه از قران براش اومد در یک پست اون ایه نوشته بود نترس بنده ی من تو تحت حفاظت و مراقبت ما هستی دختر تا چشمش به این ایه خورد دلش اروم گرفت و انگار همه ی ترسش جارو شد و رفت بلند شد و بعد از ۹ سال حرف زدن با خدارو شروع کرد انگار هم خودش هم خدا دلتنگ همین لحظه بودن فردای اون روز نگاه دختر به قرآن تو کمد افتاد وقتی معجزه آیه دیشب رو یادش اومد تصمیم گرف روزی یه صفحه ام شده قرآن بخونه به مرور به حسی که از خوندن قرآن میگرفت عادت کرد و عاشق این حس شد انگار حالش بهتر از قبل شده بود ولی بازم احساس میکرد یه چیزی کمه اشتی با خدا و قران مسبب این شد که وقت خودشو بیشتر برای شناخت امام زمانش بزاره کم کم و رفته به رفته دختری که وجود امامش رو مسخره میکرد عاشق امامش شده بود و دوست داشت که همه جوره تبلیغشو بکنه اینبار حال دختر بهتر از دفعه قبل بود انگار به چیزی که اینهمه مدت گمش کرده بود رسیده بود
برام سخت بود بگم که این دختر خودم بودم :)❤