بچه هاا واس تاپیک قبلی خیلی پرسیدین چی شد اینا
دیروز بدون اینک من جواب بله یا چیزی بگم پسر عمم زنگ زد ب بابام باهاش حرف زد بابام گفت نه نمیخام دخترم هنوز بچس موقع ازدواجش نیست پسرعمم اصرار این حرفا گفت باید با خانومم مشورت کنم مامانمم طبق گذشته و اتفاقاتی ک واسه خودش پیش اومده بود بهش گفت ک ممکنه واس دخترمم همچین مشکلی پیش بیاد و ترسیدن جواب مامانمم نه بود و از من نظر پرسیدن ک گفتم من نمیدونم، نمیتونم ریسک کنم عمه که ب خون من تشنس
شوهرعمم صبحی تماس گرفت گفت اگ جوابتون بله ک مزاحم شیم بعد بابام گفتش که با اهل خونه صبحت کردم مارال که هنوز بچس کنکور داره ذهنش درگیر نشه بهتره ازدواج فامیلی اونم دوتا خانواده ما دور از همن نمیشه و... دیگه کلی حرف زدن
خلاصه ظهری عمم به مامانم زنگ میزنه گفته دختر سلیطه زبون درازت فکر کرده اگ به پسرم بگه نه واسش زن نمیگیرم دیگ فکر کرده کیه من از اولم به پسرم گفتم این به درد تو نمیخوره ارزشت خیلی از این بیشتره و لایق بهترینایی و این مارال پر ادعا تورو قبول نمیکنه الان به چشم خودش دید شماها کی هستین و خلاصه از من فک کنم پیس پسرعمم کلی دری وری گفته
و مامانمم دیگ کلی باهاش بحث کرد ک طولانی میشه بگم 🤦🏻♀️