بچه ها من ۶ ماهه زایمان کردم.بعدهرروز زنگ میزنه بچه رو بردارید بیارید اینجاببینم.ب خدا خسته شدم.نرم شوهرم تو خونه قیامت میکنه.برم خودشون بهم بی احترامی میکنن.حتی ی بار خواهرشوهرم گفت هرروز میای اینجا ک چی.هرچیم میگم شوهرم باهاشون حرف بزنه میگه بابامه نمیشه بگم نه.ب نظرتون سری دیگه اگه شوهرم گفت بابام میگه بیاید زنگ بزنم بااحترام بگم ک حاج آقا من نمیتونم هرروز پاشم بیام.خونه داری و بچه داری سخته خسته میشم هرروز هرروز از اون طرفم دخترت ناراحت میشه ی حرفی میزنه اجازه بده آخر هفته ها بهتون سر میزنیم.اینجوری هم من میتونم ب کارام برسم هم کدورت و بی احترامی پیش نمیاد....ب نظرتون خوبه یا ن....شما باشید چکار میکنید
ی مشکل دیگه هم بااین آقا دارم
هرجامیشینه میگه میخوام ریموت خونشون رو بگیرم هفته ای سه چهاربار برم بیوفتم اونجا تابچه بهم وابسته بشه.ب شوهرم گفتم دعوای سختی پیش اومد برگشته ب من میگه خبرمرگت قبل اینکه تو بیای بابام بوده.منم گفتم این بابایی ک بوده لال ک نبوده روزی ک گفتم زندگی مستقل میخوام خبرمرگش میگفت من نمیزارم راحت و مستقل زندگی کنید منم میگفتم هرررری
بعدش ی مدت قهر بودیم شوهرم اومد آشتی ک بابام شوخی میکنه ب عنوان مهمون میاد و میره منم گفتم هفته ای سه چهار بار صاحب خونه حساب میشه ن مهمون.من واقعا اینجوری نمیتونم بعدم ب چ حقی ریموت خونه مارو میخواد.دیگه شوهرم هی تلاش کرد دلمو ب دست بیاره و گفت اینجور نمیشه ولی همین دوروز پیش به دوتا داماداش این حرفو زد باز
حالامن موندم بااین لعنتی چکار کنم.خودش از ی طرف مزاحم زندگیم شده.زنش و دختراشم جور دیگه
شما بودید چطور رفتار میکردید.چی میگفتید.میخوام خودشون رو جمع کنن ولی قهر نمیخوان پیش بیاد مگر اینکه دیگه چاره آخر باشه قهر
میدونم زیاد شد.ولی هرکی راه حلی داره خواهرانه راهنمایی کنه
این مشکل شده کابوس زندگیم.خودم بودم میزاشتم میرفتم خونه بابام.شرایطشم دارم ک با بچه برم و جدا و بشم.ولی اول سعیم بر اینه ک زندگیم رو ب خاطر بچه ام حفظ کنم