مامانم قورمه سبزی نابی درست کرده بود
گفت گوشت گوساله هم آوروم کمکت میکنم کباب درست کن
بگو بیان
به فرهاد که گفتم داشت بال درمیاورد
زنگزدم پدرشوهرم و فکر نمیکروم بیان ولی با کمال ناباوری خیلی محترمانه گفتن چراکه نه حتما حتما میایم
مامانم گوشتارو سیخ کرو برنج و سالادهم گذاشته بود
منم یدوشی گرفتمو واقعا لباس خوبی نداشتم
با فرهاد رفتم یه تونیک شلوار گرفتم
شب شد مامانم خواست بره فرهاد نذاشت
خانواده فرهاد اومدن
مامانم از دسر سالاد تزئینات کم نذاشت خدایی
بابا مامانش یه سرویس برام آوردن داداشش یه نیم تک و آبجیش ۳تا النگو
اون شب با خنده و شادی گذشت
آخر شبم فرهاد مامانمو برو گذاشت خونه