بقیش که دیگه چیزی نموند
فرهاد یه پسر کاملا احساسی مهربون
که تو این چند سال یکبارهم به من تو نگفته
سر سه ماه دیدم حالم خرابه
داشت کم کم ازش خوشممیومد
خانوادش با آغوش باز پذیرای من بودن
تو همین خوب بودنا
یروز دیدم حالم ازش بهم میخوره
حتی وقتی رو تخت دراز میکشیدم انگاری بوی بدنش میومد تهوع میگرقتم