چند سال پیش اوایل که کربلا باز شد
پسر عموم با دوستش و خانم دوستش میرن کربلا پیاده روی
بعد این خانمش توی شلوغی گم میشه
فقط سه روز اینا شبانه روز میگشتن
تا اخر به وضع داغونی پیداش میکنن طفلی رو
چادرش سرش بوده لباسا داغون و خودشم حال روحی داغون
پسر عموم میگفت تا خود ایران دوستم التماس میکرده نگی کسی نفهمه
میگفت از مرز تا شهرمون همش دختره بالا میارده یه کلمه حرف نمیزده
اینم فقط به داداشش گفتِ.که میشه دامادِ ما
خواهرم عروس عموم هست