مادرشوهرم ساعت شیش صبح به من زنگ زد گفت کسی خونه م نیست میشه بیای کارت دارم چون با شوهرم اختلاف دارم میخواست حلش کنه منم گفتم باشه من رفتم خونشون شوهرم هم همونجا بود رفتم داخل همینکه نشستم شروع کرد به من توپید هر چی دلش خواست گفت شوهرم هر کاری میکرد مامانش اروم نمیشد منم دیگه داغ کردم شروع کردم جوابشو دادن دعوامون بالا گرفت صدامونو همسایه هاشون شنیدن زن همسایه شون اومد گفت لطفا اروم تر همسایه ها اومدن تو کوچه هر چی دلمون خواست بهم گفتیم همه ی کارای شوهرمو بخ مامانش گفتم از خونشون زدم بیرون اینقد داد زدم گلوم داره میسوزه😭
این مادرشوهرها فکر میکنن اگه پسری زنشو دوست داره حتما اون زن یکاری کرده زووورشون میگیره پسرشو ...
دیبا جان این مدت بهت گفتیم برو ولی الان خواهشا نرو زرنگی کردی این چند ماه حامله نشدی ایندفعه بری حامله میشی دیگه میدونه پای بند بچه ای هر گوهی بخواد میخوره
من میروم،اما زمانی خواهد رسید که درتاریکی های شب بانور شمع به دنبالم خواهید گشت...روحت شاد😔💔