اختلال اسکیزوفرنی داره ، کلی زحمت میکشم ، غذا درست میکنم، نمیخوره ، فکر کنم نگرانه چیزی بریزم تو غذا!
یکی دوقاشق میخوره پامیشه
ولی بیرون میریم یا سفارش میدیم ، تا آخرش میخوره
خیلی سخته تحمل رفتاراش
اصلا از لمس کردن من بدش میاد ، الان میخواستم دستشو بگیرم ، هی دستشو کشید ، آخرش گذاشت تو جیبش
دخترمون پیش ما میخوابه ، دیشب گفت مامان وسط گرمه، بیا جامونو عوض کنیم ، تا رفتم وسط ، شوهرم پشت کرد بهم، بعد هِی به دخترمون میگفت بیا وسط
لعنت به خودش و خانوادش که از من مخفی کردن مشکل به این بزرگی رو
شرایط طلاق ندارم ، یه دختر هم دارم که خدا میدونه ژن بهش منتقل شده یانه
لعنت بهشون
نمیتونم نگاهش کنم ، انقدر که ازش متنفر شدم
ولی چیکار کنم ، پشتوانه ندارم ، تنهام
آرزوی مرگ میکنم براش
ضربه ی بزرگی زدن بهم