روزهامیگذره
شبهامیگذره
ومن مثل همیشه سعی درجمع کردن تکه تکه های وجودم وچسبوندشون ب هم هستم....ک شایدبتونم...
بتونم باچسبوندن تکه های شکسته شده ی وجودم یک ادم جدید بسازم...حالاادم جدیدهم نه،دست کم ادمی ک بتونه زندگی کنه....
اخه این جسم بی روح، به چه دردی میخوره؟
...
زمان زیادی گذشته نه؟...حالانه اونقدرازیادولی خب...
...هرچی بود مهم اینه ک گذشت...
شایدم نگذشته...شایدهنوزم ادامه داره...نمیدونم
به هرحال
من تصمیم گرفتم ادم جدیدی بشم...
تصمیم گرفتم دوباره تابوشکنی کنم...
تصمیم گرفتم دوباره شجاع باشم...دوباره شروع کنم..
نمیدونم ازکجاوچطور....ولی مهم اینه ک تصمیمشوگرفتم...
من
میخوام ثابت کنم
میخوام بازم لج بازی کنم وبه همه،یادرواقع ب کسایی ک نیازدارن بفهمونم ک عیبی نداره اگشکستی....عیبی نداره اگ داغون شدی...
عیبی نداره ک درحق خودت بی انصافی کردی...عیبی نداره ترسیدی،لرزیدی
عیبی نداره اگ اشتباه کردی...گناه کردی...
عیبی نداره....
مهم نیست دیگران چطورنگات میکنن
مهم نیست الان توچه وضعیتی هستی....حتی مهم نیس ک دیگه جونی واسه نفس کشیدن نداری...
دست بذارروزانوهاتوبلندشو....بلندشوفقط بلندشو...حداقل تصمیم بلندشدنوبگیر...
دوباره بساز
دوباره بخواه
شایداینبارشد...شایداینبارروزگارکم اورد...شایداین بار روزگار خجالت کشید وسرش روپایین انداخت ودرهای خوشبختی رو به روت باز کرد!!..
strange#