تو رو خدا نیاید بگید ازکسی انتظار نداشته باش تا آرامش داشته باشی. گوشم از این شعارها پره.
شش سال پیش که شوهرم اومد خواستگاری خیلی شاد و موفق بودم. تو دانشگاه بهترین بودم و مدام رتبه میاوردم. فعال و زیبا و خوش اخلاق و شاد بودم. تازه از یه رابطه ی عاطفی کنار کشیده بودم ولی خودمو راضی کرده بودم که این ته قصه نیست.
باباش همکار بابام بود. وضع مالی بابام خیلی خوب بود. بهترین لباسا رو میپوشیدم. بهترین رستورانا. بهترین هتل ها.
گفتم حتما این پسر هم مثل من زندگی کرده.
گفتن کار ثابت نداره، این روزا کی داره؟ چندجا کار میکنه و درامدش خوبه
گفتن درسشو تموم نکرده ولی دو ترمش مونده فقط. خب چی بشه. همزمان با درسش داره کار هم میکنه.
گفتن سربازی نرفته. خب نرفته باشه. ازدواج کنه سربازیش میفته شهر خودش و تا ظهر میره سر وظیفه. بعد از ظهر میره سر کار و سرشب خونه اس
گفتن خونه نداره ولی ما که داریم. میدیم شما میشینید. ما که نمردیم.
گفتن تو زن پسرمون شو. ما پشتتونیم نمیزاریم یه روز هم ناراحت باشی.نمیزاریم تو چیزی کمبود حس کنی.