مامانم با وجود سن بالا و اعتیاد بابتم بچه دار شد
همیششهاهههه با همه متفاوت بودیم
یه بابای معتاد عوضییی که نه مارو جایی برد نه برامون کاری کرد
همه میرفتن مسافرت من تو خونه اشک میریختم
میرفتن مهمونی من اشک میزیختم و....
الان خودم بزرگ شدم شاغل شدم رانندگی یاد گرفتم ولی مامانم دیگ حوصله نداره
نه مهمونی میاد نه سفر
تنهاهم نمیزارن بعدم تنها برم مهمونی فامیلی چی بگم؟نمیگن مامانت بابات کجان؟
زندگیو کوفتم کردن