چون من ایران زندگی نمیکردم وقتی باهاش آشنا شدم و زنش شدم تازه داشتم کارام میکردم برگردم ایران یه روز که ایران بودم رفته بودیم کافه احساس کردم یه کسی داره یه سرعت سمتم میاد تا بخودم بیام یه چیزی خورد تو صورتم اونجا بود که هردو فهمیدیم هرچند طول کشید تا اون بفهمه چون من لال شده بودم و شوکه