سلام نمیدونم چرا این روزا هر چی میشه میام نی نی سایت و میگم همه چیزو یکبار خوشحالم یکبار پر از امیدم و یکبار هم پر از ترس حالا هم که...
من وقتی هفت سالم بود مامانم به خاطر سرطان سینه فوت کرد :)🖤 و خب مسلما بابام باید ازدواج میکرد که کرد و به خاطر اختلافاتی که اون خانوم با من و پدرم داشت طلاق گرفت ...
بابام دوباره پارسال ازدواج کرد و خب نتیجه خوبی داشت
بابام خیلی خیلی عصبیه نمیدونم بهتره بگم شکاک هر چیزی که بخوام و در حد توانش باشه برام فراهم میکنه...
اما هیچ محبتی ندیدم ازش هیچی همیشه به کسایی که بابا دارن و بهش محبت میکنن حسودیم میشه آخه مگه من جز اون کیو دارم کیو دارم که بهم محبت کنه؟ ابجیم؟خواهری که سرش تو زندگی خودشه و اصلا وقت نمیکنه بهم زنگ بزنه ؟ یا داداشام که از وقتی مادرم فوت کردن ندیدمشون به خدا دارم میمیرم بابا چرا نمیفهمن من چهارده سالم بیشتر نیست دارم نابود میشم واسه هیشکی مهم نیست چرا:)؟ چرا کسی جواب اشکاییی که الان دارم میریزم رو نمیده؟ من با داداش بزرگم صحبت میکنم که برگرده در حد پیامه :))))) شبا باهاش چت میکنم همش آخه شبا هستش حداقل ۱ و نیم میخوابم روز یکشنبه صبح بود من ساعت پنج و نیم گوشیمو از رو بالا سرم برداشتم که ببینم ساعت چنده بعد گذاشتمش زمین همینکه چشامو رو هم گذاشتم ،(پیش نامادریم خوابیده بودم چون شب یکم ترس داشتم) داد زد بلند شو ببینم گوشیمو بزن شارژ من فقط یه لحظه هنگ کردم بعد دستش رو از رو نامادریم رد کرد کوبوند تو چشممم :)💔گفت برای من نقش بازی نکن به خدا نابود شدممممم منم بلند شدم زدم ولی هیچی نگفتم هیچی حتی شبش که روز پدر بود براش کیک و لباس خریدم شب خیلی خیلی خوب بود باهام خیلی اما صبحش کاری کرد که دوست داشتم برم زیر ماشین :)))) تو راه مدرسه خودمو بکشم گریه هام برای هیشکی مهم نیست حتی الان هم پرسیدم من چیکار کردم اینجوری میکنی هیچی نمیگه دارم نابود میشمممم دلم میخواد خودکشی کنم دلم میخواد بمیرممم:) چیکار کنم ؟
به خدا دارم نابود میشم دلم مامانمو میخاد