2777
2789
عنوان

حکایت

30 بازدید | 0 پست

🔅#پندانه


✍ شهوت‌های نفس، حسنات را از بین می‌برد


یکی از علمای اهل بصره می‌گوید:

روزگاری به فقر و تنگدستی مبتلا شدم تا جایی که من و همسر و فرزندم چیزی برای خوردن نداشتیم.


خیلی بر گرسنگی صبر کردم، پس تصمیم گرفتم خانه‌ام را بفروشم و به‌جای دیگری بروم.


در راه یکی از دوستانم به اسم ابانصر را دیدم و او را از فروش خانه باخبر ساختم.


پس دو تکه نان که داخلش حلوا بود، به من داد و گفت:

برو و به خانواده‌ات بده.


به طرف خانه راه افتادم. در راه به زنی و پسر خردسالش برخورد کردم.


به تکه‌نانی که در دستم بود، نگاه کرد و گفت:

این پسر یتیم و گرسنه است و نمی‌تواند گرسنگی را تحمل کند. چیزی به او بده، خدا حفظت کند.


آن پسر نگاهی به من انداخت که هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم.


گفتم:

این نان را بگیر و به پسرت بده تا بخورد. به‌خدا قسم چیز دیگری ندارم و در خانه‌ام کسانی هستند که به این غذا محتاج‌ترند.


اشک از چشمانم جاری شد و در حالی که غمگین و ناامید بودم، به‌طرف خانه برمی‌گشتم.


روی دیواری نشستم و به فروختن خانه فکر می‌کردم، که ناگهان ابانصر را دیدم که از خوشحالی پرواز می‌کرد.


به من گفت:

ای ابامحمد! چرا اینجا نشسته‌ای؟ در خانه‌ات خیر و ثروت است!


گفتم:

سبحان الله! از کجا ای ابانصر؟


گفت:

مردی از خراسان از تو و پدرت می‌پرسد و همراهش ثروت فراونی است.


گفتم:

او کیست؟


گفت:

تاجری از شهر بصره است. پدرت ۳۰ سال قبل، مالی را نزدش به امانت گذاشت اما بی‌پول و ورشکست شد. سپس بصره را ترک کرد و به خراسان رفت و کارش رونق گرفت و یکی از تاجران شد و حالا به بصره آمده تا آن امانت را پس بدهد. همان ثروت ۳۰ سال پیش به‌همراه سودی که به‌دست آورده.


خدا را شکر گفتم و به‌دنبال آن زن و پسر یتیمش گشتم و آنان را بی‌نیاز ساختم.


در ثروتم سرمایه‌گذاری کردم و یکی از تاجران شدم. مقداری از آن را هر روز بین فقرا و مستمندان تقسیم می‌کردم. ثروتم کم که نمی‌شد، زیاد هم می‌شد.


کم‌کم عجب و خودپسندی و غرور وجودم را گرفته بود و خوشحال بودم که دفترهای ملائكه را از حسناتم پر کرده بودم و یکی از صالحان درگاه خدا بودم.


شبی از شب‌ها در خواب دیدم که قیامت برپا شده و خلایق همه جمع شده‌اند و مردم را دیدم که گناهانشان را بر پشتشان حمل می‌کنند تا جایی که شخص فاسق، شهری از بدنامی و رسوایی را بر پشتش حمل می‌کند.


به میزان رسیدم که اعمال مرا وزن کنند. گناهانم را در کفه‌ای و حسناتم را در کفه دیگر قرار دادند. کفه حسناتم بالا رفت و کفه گناهانم پایین آمد.


سپس یکی‌یکی از حسناتی را که انجام داده بودم، برداشتند و دور انداختند چون در زیر هر حسنه شهوتی پنهانی وجود داشت. از شهوت‌های نفس مثل ریا، غرور، دوست‌داشتن تعریف و تمجید مردم، چیزی برایم باقی نماند و در آستانه هلاکت بودم که صدایی را شنیدم که گفت:

آیا چیزی برایش باقی نمانده؟


گفتند:

این برایش باقی مانده!


و آن همان تکه‌نانی بود که به آن زن و پسرش بخشیده بودم.


سپس آن را در کفه حسناتم گذاشتند و گریه‌های آن زن را به‌خاطر کمکی که به او کرده بودم، در کفه حسناتم قرار دادند.


کفه بالا رفت و همین‌طور بالا رفت تا وقتی صدایی آمد و گفت:

نجات یافت.



🖤🖤چه تهران چه غزه قاتل یکیست #ایران تسلیت🖤🖤🔯 فرق تفکر صهیونیستی با آپارتاید:👤 آپارتاید سیاه‌پوستان را انسان می‌دانست ولی نژاد سفید خود را برتر از سیاهان قلمداد می‌کرد.🔯 صهیونیسم کل غیریهودیان را انسان نمی‌داند بلکه حیوانات ناطق و انسان‌نما می‌داند که خدا آنها را در کنار چهارپایان برای خدمت به یهودیان خلق کرده است.🐎 در کتاب تلمود کتاب شریعت صهیونیست‌ها نطفه غیر یهودیان مثل نطفه اسب است و خانه‌هایشان حکم طویله را دارد.👥در زمانی که پیامبری که منتظرشان هستند ظهور کند هر یهودی ۲۸۰۰ برده (حیوانات ناطق) خواهد داشت.
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

ریاضی کنکور

yas_ll | 42 ثانیه پیش
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز