من خواهر ندارم
دیشب یجایی مهمونی دعوت بودیم
دیدم زنداداشام کنار هم نشستن و جیک تو جیک و اصلا طرف ما نمیان
من همیشه توجمعها چون ازشون کوچیکترم میرفتم پیششون و فکر میکردم اگه نرم ناراحت میشن و بهشون میرسیدم و پذیرایی حواسم بود کم و کسری نباشه واسشون
دیشب گفتم بذار این رویه رو عوض کنم
نرمپیششون و با مامانم بشینم یه جایی که اونا همراحت باشن
و همینکارو کردم، با مامانم دوتایی نشستیم یجا، گه گاهی میزبان میومد پیشمون گاهی من میرفتم آشپزخونه کمکشون و گاهی هم داداشم میومدپیشمون مینشست ولی چون بایدمیرفت پیش آقایون خیلی نمیموند
توی این ساعتها متوجه شدم محبتی که بهشون دارم یهطرفهست یعنی واسه اونا اصلا مهم نیست من پیششون باشم یا نباشم
اما من تو خیالخودم اگه نرم پیششون بی احترامیه
بعدازمهمونی کهاومدم خونه بغضم گرفته بود
از اینکه چقدر واسشونبی اهمیت بودم و چقدر جدیشون گرفتم
از اینبه بعددیگه میخوام هرجور خودشون بودن منمباشم