من امشب تولد خواهر شوهرم بود رفتم خونه مادرشوهرم کادو خوب هم خریدم ولی مادرشوهرم تا ۱۰ شب بدون شام نگه داشت بعدشم گفت املت بزارم بعدشم شوهرم اومد گفت دلم برات تنگ شده بود اصلا خیلی دلم گرفت یعنی نمیتونست به زبونم شده بگه دلم براتون تنگ شده ؟ همشم به من میگه تو خیلی غذا میخوری من اصلا به خدا اندازه گنجشک غذا میخورم بعدشم بلند شد واسه شوهرم غذا یکم داغ کرد دوتا قاشق گزاشته بود میگفت باهم بخورید با اون حرفش من اصلا اشتهام کور شد به نظرتون من حساسم یا چیییییییی