2821
2789
عنوان

گاوم ززاایید😂😭

335 بازدید | 29 پست

من با دوس پسرم تلفنی حرف میزدم بعد وانمود میکردم که دختره😂😐یهو یه چیزی گفت حرصم گرف اسمشو بلند صدا زدم هیشکیم خونه نبود فقط داداشم تو اتاقم بودم اونم اتاق اونور اتاق منه نظرتون شنید؟وای بفهمه خیلی بد میشه برام نظرتون چجوری عادی جلوه بدم؟استرس گرفتم

همه چی خوبه

گاوت زایید بازم شکر حواست باشع دفعع بعدی خودت نزایی/

من همیشع ی صندلی واسم کم بود ،کتم واسم تنگ بود ، کفشام برام کوچیک بود،ساعتم خواب میموند و من ازش جلوتر حرکت میکردم .دنیا برا من جای کوچیکیع ،احساس میکنم همع جا بستس و نمیتونم نفس بکشم، انگار همع این لحظع هارو قبلا دیدم، درختا، صدای ابشار،قورباغه ها، اونارو زمانی میبینم ک در حال مردنم/

دخترا من از پف پلک بالا و  پف و گودی زیر چشمم واقعا کلافه شده بودم 😭 پیش دکتر کیوان رضایی عمل پلک بالا و پایین انجام دادم 😊

پلک پایینم بدون بخیه بیرونی بود و الان خیلی جوون‌تر و شاداب‌تر شدم 😍

جای بخیه پلک بالا هم اصلا تو چشم نیست.

هرکی میبینتم میگه چقدر سرحال و جوون شدی ❤️😍

اگر خواستین من دکترمو از اینجا پیدا کردم

بگو اسم داداش دوستم بود 

دوستم یه چی راجبه به داداشش تعریف کرده منم تعجب کردم 

البته هیچی نگو تا وقتی چیزی نپرسید 

بعدشم با یه لحن طلبکارانه بگو😂

آخَر بِدَمَد صُبحِ ٱمید از شَبِ مَن...🕊️  تو بدویی من بشینم، بازم نمی‌رسی چون ذاتت خرابه.💙🌌                   

گوشی وبگیر دستت برو تو راهرو مثلا داری با دوستت حرف میزنه یه چن بار اسم دوست پسرتو بگو چقد مثلا مثه ممد خله حرف میزنی😂😂😂

👑از قضـاوتـ مـردم دلـگـیـر نـشـو،مـهـم تـویـی مـهـم خـودتـی کـه مـیـفـهـمـی دارن اشـتـبـاه مـیـکنـن مـهـم ایـنـه کـه الـان مـیـفـهـمـی کـی لـیـاقـتـ تـو رو داره ایـنـکـه مـیـفـهـمـی نـبـایـد بـرای هـمـه از خـودتـ مـایـه بـذاری از بـرداشـتـ مـردم نـتـرس…🥀🙃                                          
بگو اسم داداش دوستم بود  دوستم یه چی راجبه به داداشش تعریف کرده منم تعجب کردم  البته هیچ ...

😂اخه نمیگه چرا اسم داداششو صدا زدی رفتم اتاقش یه چیزی وردارم یکم عصبی بود اینم بگم خواب بود ممکنه نشنیده باشه؟😂😐😭به من گف یکم یواشتر حرف بزنین

همه چی خوبه

هیچی نگو اگه پرسید بگو داشتم حرف میزدم داداش کوچیکه دوستم محمد از پشت تلفن جیغ میزد منم اعصابم خورد شد داد زدم



پ.ن حالا انشاءالله که هدایت بشی


‌قطره، دلش دریا می‌خواست. خیلی وقت بود که به خدا گفته‌بود.هر بار خدا می‌گفت «از قطره تا دریا راهی‌ست طولانی. راهی از رنج و عشق و صبوری. هر قطره را لیاقت دریا شدن نیست.»قطرہ عبور کرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت. قطره ایستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت. و هر بار، چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت.تا روزی که خدا گفت «امروز، روز توست! روز دریا شدن.» خدا قطره را به دریا رساند. قطره طعم دریا را چشید. طعم دریا شدن را. اما...روزی قطره به خدا گفت «از دریا بزرگ‌تر، آری از دریا بزرگ‌تر هم هست؟» خدا گفت «هست.»قطره گفت «پس من آن را می‌خواهم. بزرگ‌ترین را. بی‌نهایت را.»‌خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: «اینجا بی‌نهایت است.»آدم عاشق بود. دنبال کلمه ای می‌گشت تا عشق را توی آن بریزد. اما هیچ کلمه‌ای توان سنگینی عشق را نداشت. آدم همه‌ی عشقش را توی یک قطره ریخت. قطره از قلب عاشق عبور کرد. و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید، خدا گفت «حالا تو بی‌نهایتی، زیرا که عکس من در اشک عاشق است :)
2824
2823
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز