از وقتی نامزد شدیم جای شوهرم میومد دنبالم خریدا با خودش بود دایم شوهرمو از من دور میکرد خودشو نزدیک میکرد همش قایمکی زنگ میزد میگفت بیا خونمون من میگفتم بذار به شوهرم بگم میگفت با اون کار نداشته باش من میگم بیا بهش میگفتم بابا یه بار بذار زنت زنگ بزنه بگه بیام خونتون مادرشوهر و چشم دیدنمو نداشت