نفسم گرفت بخدا اصلا هم جدی قصدشو نداشتم که انجامش بدم،الان که میخاستم بخابم گفتم کو بزار ی امتحان کنم شاید اینبار شد،گفتم تا۳۰میشمرم و رمز برگشتمم میخام برگردم خونه هست،بچه هااا بخدا ب بیست ک رسیدم تنم لرزید و بی حس شد تپش قلب شدیدگرفتم و تند تند نفس میکشیدم،ولی من اصلا نور سفید ندیدم بااینکه سرم زیره پتوم بود بدتر همه جا برام سیاه و تاریک شد الان از ترس و هیجان دستام داره میلرزه پاهامم هنوز یجوری سره
لطفا برا شادی روح خواهرم و پدرم با دلهای پاکتون صلوات بفرستید خدا هیچگاه داغ عزیزی رو بهتون نشون نده عمر گرون گذشت نفهمیدم بعضیهایی که روم میخندن صرفا دوستدارانم نیستن دشمنن با سلاح خنده
رو یه کاغذ از رویام نوشتم،و نوشتم ک میرم پیش شخصی ک تو رویاهام دوسش دارم،البته این شخص وجود نداره فقد ساخته ذهنیتمه اما الان اصلا نگفتم کجا برم همینجوری چشمامو بستم که امتحانش کنم