اره تموم شد
افه همراه اون زن دیوونهه بود پلیسا رفتن دنبالش پیداش کردن زنه رو هم بردن تیمارستان طغرل و زینبم دیگه شکایت نکردن از مامان بابای کان
صدف و بولوت هم یه بچه رو به فرزند خوندگی قبول کردن
اون پلیسه سدات هم با اون خانومه باهم ازدواج کردن و باردار شد گفت اسم بچمونو میخوایم بزاریم کان