سلام دوستان من ۱۸ ساله ازدواج کردم همسرم برادر زنداییم بود
وقتی ازدواج گردیم به ۴۰ روز نکشید که فهمیدم همسرم خیلی تند اخلاقه یعنی حتی اگه باهاش شوخی میکردی جنگ ودعوا را مینداخت جنبه نداشت بارها بخاطر مشکلات خواهرش هم که زنداییم بود ماهم دچار مشکل شدیم نمیدونم چی بگم از کجا بگم اینقد حرف دارم که جا نمیشه ولی خوب بی مهر ومحبت بود همسرم آرزوی محبت به دلم مونده بود حتی تا الان همیشه برای بیرون رفتن کلی باید التماسش میکردم بعدم که میرفتیم بیرون مدام غر میزد فک کن نتونستی با شوهرت شوخی کنی
یا ازش درخواست محبت کنی تنها محبتش این بود که هر وقت دلش رابطه میخواست نزدیک من میشد دوتا بچه دارم دخترمو که حامله بودم وقتی فهمید دختره جگرمو خون کرد حتی وقتی به دنیا اومد دخترم من ۱۲ روز بود که زایمان کرده بودم رفته بودم کهنه های دخترمو بشورم که همش صدای گریه بچم میومد سریع شستم ورفتم دیدم که سرپا وایساده وبا نوک پنجه پا انداخته زیر دخترم وتکونش میده حتی به خودش زحمت نداده بود بچشون بغل کنه منم ناراحت شدم گفتم نمیتونی بچتو بغل کنی آرومش کنی چون دختره اونم برداشت یه سیلی محکم بهم زد جوری که خوردم زمین وخوردم روی پارچ آبی که تو اتاق بود وشکست ویه طرف باسنم کبود شد من سزارین شده بود از درد به خودمپیچیدم انگار نه انگار