یکم ناراحتم...
یکم فقط زیاد نه ... برای مادرم ست چاقو خریده بودیم بیچاره موقعی که داشت محافظ روی نوک چاقو ها رو بر میداشت دستش خیلی بد زخمی شد خیلی خون اومد از دستش 🥺
داییمم بیچاره سرطان بدخیم داره و اومده تهران دنبال درمان ولی خوب آنچنان درمانی نیست و از زندگیش ناامید شده اونم خونه مادرم اینا بود و هر سری میبینمش یاد اون مهربونیاش و شوخیاش میوفتم الان آنقدر تو خودشه آنقدر ناراحت و عصبی شده که دلم میگیره ...
شوهرمم ۲ شبه خیلی کارش طول میکشه و دیر میاد درسته آنچنان انتظاری ازش نداشتم ولی خیلی دلم میخواست حداقل یه شاخه گل برای اولین روز زنی که تو خونه خودمون هستیم برام میگرفت 🙂 ولی خوب چی بگم بهم تبریک گفت و بوسم کرد ... خیلی خسته شده یکم اعصابش ریخته بهم حوصله نداشت دوباره آنچنان ... فدای سرش اونم کارش زیاد بود ... خدا نگهش داره 🙂🥺