کلا عوض شده قبلاباهم خوب بودیم ولی از زمانی ک ازدواج کرد اصلا نمیتونم باهاش راحت باشم انگاری خودشو میگیره و مدام با رفتاراش منو ازار میده
مثلا ب شوخی بهش گفتم دماغت انگاری بزرگ شده (عمل کرده) منظورم این بود ورم کرده با ی حالتی بهم گفت خب منظورت چیه
اصلا ی طوری برخورد کرد عصبی شدم
خیلی خودشو میگیره
یا اینکه امروز نوبت سونو داشته ولی هم خودش هم مامانم ازم پنهون کردن واقعا دلم گرفت
اخه من اصلا باهاشون اینطور نیستم کلا ی جوری شده خونه و زندگیش شاید از زندگی من بهتر باشه ولی چرا باید ادم خودشو بگیره اونم برا خواهرش یا ی رفتاری کنه ک روابط خانوادگی خراب شه
یادمه قبلا چن بار تو بحث بهم گفت ب چی خودت مینازی با اون خونه فسقلیت
الان ک رفتاراشو میبینم متوجه شدم اون حرفاش فقط رو ناراحتی نبودن و عمدا گفته