دوستمه
وضعشون هم خیلی خوبه
ساعت ۱۱ شب زنگ ک فردا واس ناهار بیا خونمون
اولش گفتم نه و اینا ک اصرار کرد بیا جاریمن هست ( باهم دوستیم سه نفریم)
خلاصه رفتم ولی از ته دلم نمیخواستم واقعا برای ناهار برم باد ناهار رو ترجیح میدادم چون
چند سال پیش بعد عروسیش واسه ی اولین بار دعوتم کرد خونشون منم هدیه و شیرینی خریدم و رفتم دیدنش
موقع ناهار دیدم توی ی بشقاب روحی یکم برنج بود گرم کرد اورد برای من با ی بشقاب بادمجون گذاشت وسط ک منو خودش باهم بخوریم بهش گفتم برنج واسه خودت نکشیدی گفت از دیشب همین اضافه اومد خودم با نون میخورم
من خیلی معذب شدم گفتم ای کاش منم با نون میخوردم
بعد رفت ی نوشابه کوچیک نصفه اورد گفت بریزم تو لیوان براتگفتم مرسی عزیزم نمیخورم نوشابه
چون مطمن بودم دهنیه
خلاصه اون موقع اصلا ناراحت نشدم بااینکه وضع مالیشون عالیه خداروشکر
گفتم شاید اتفاقی بوده