گفت چرت دیگ نمیای اینجا و فلان کفتم عزیزم سرم شلوغه و مریضم فلان
گفت نه تو دیگ تحویل نمیگیرب و این حرفا
اخرش کفت فردا ناهار بیا ساعت ۱۱ شب زنگ ک بگه فردا ناهار بیا اونجا
اصلا قبول نکردم اونم هی اصراررررر اصراررررر
دیگع قبول کردم چون خوشم نمیاد یکی هی اصرار کنه بااینکه میدونستم واقعا نباید برم
ولی از اصرار کردناش اعصابم بهم میریزه
رفتم خلاصع
همیشع دست پر میرم خجالت میکشم دست خالی جایی برم
میوه اورد کذاشت گفت بفرمایین و اینا
من نخوردم چون موقع ناهار بود
خدا شاهده ب قران قسم باز دوباره ما سه نفر بودیم
باز ی بشقاب کوچولو ۴ تا تیکه بادمجون بود برای منو خودش مشید با ی کفگیر برنج برای من ی کف گیر برای خودش
و برای اون دوستمون ک جاریشه ولی عین خواهرن همه جیز پر و جدا
من این سری واقعاااااا ناراحت شدم و حالم از خودم ک پاشدم باز رفتم بهم خورد
اخرشم کلی پفک اوردگذاشت جلو خودش و جاریش ب من گفت بیا اینطرف بردار خودت ک دیگه گفتم ممنون دیرم شدم و اومدم بیرون
و به حال خودم متاسف شدم واقعا
تازه این دفعه برای خودش ماست اورد واسه جاریشم ماست اورد گفت کم بود ماستم منو تو باهم میخوریم