من خودم سرامیکارو ده دیقه قبل اومدنشون پاک کردم و زمین لیز بود و قتی وارد خونه شدن تو راه رو رفتیم خوش امد گویی اول من لیز خوردم افتادم و بعد مامان افتاد و بعد بابام و بعد خواهرام هر پنج تامون افتادیم انقدرم به خودمون رسیده بودیم که نگو تمام شال و روسریامون افتاد حالا اونام پنج نفر بود هاح و واح نگاهمون میکردن،😐قیافه بابامو از یاد نمیبرم
خواستگارم با بابام یه مبل نشسته بودن یه عسلی گذاشته بودیم جلوشون بابام میوه بر نداشت وسط مجلس یادش رفته بود که خودش برنداشته میوه های خواستگارو خورد🚶♀️
اه لامصب من مثل خانما باوقار و متین بودم😒😂بابام میگفت نهه ابرومونو حفظ کردی🤣 تازه اخمم میکردم گاهی برا پسره خودمو میگرفتم بعد رفتیم تو اتاق اقا نگم انقدر حرف زدیم البته برا من عادی بود ولی بعدا گفتن چقدر حرف زدید صداتونم بلند...
آخه کی میاد ده دقیقه قبل از اومدن مهمون سرامیک رو تمیز میکنه !! خوبه چیزیتون نشده. اگه بابای من آبرومو جلوی خواستگار میبرد، بعدشم یه دعوای حسابی داشتیم
دو صد گفتار نیم کردار نباشد کردار نیکو کن گفتار نیکو هنر نیست 🍃🌿☘ همه عالم تن است و ایران دل 💚🤍❤