من خودم سرامیکارو ده دیقه قبل اومدنشون پاک کردم و زمین لیز بود و قتی وارد خونه شدن تو راه رو رفتیم خوش امد گویی اول من لیز خوردم افتادم و بعد مامان افتاد و بعد بابام و بعد خواهرام هر پنج تامون افتادیم انقدرم به خودمون رسیده بودیم که نگو تمام شال و روسریامون افتاد حالا اونام پنج نفر بود هاح و واح نگاهمون میکردن،😐قیافه بابامو از یاد نمیبرم
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
تو مراحل آشنایی قبل خاستگاری و اینا بودیم برای اولین بار همسرم اومد که همو ببینیم مامانم براش شربت برد همون لحظه ک خواست یه قلپ ازش بخوره من در اتاق و باز کردم اومدم بیرون.بیچاره پرید گلوش براش آب اینا آوردیم قرمز شده بود.الان شوهرمه میگم هول کردیا حرص میخوره تعریف میکنم