پنجشنبه رو اصلان موند خونه ، آخر هفته ی خانوادگی بگذرونیم،آشپزی کردیم، فیلم دیدیم، با آوا بازی کردیم ، وسطش دلم تنگ میشد برای امیر، با اینکه هنوز نرفته بود ولی دلم براش تنگ بود.
به خاطره های این چند روز فک می کردم، لبخند می نشست روی لبم، هنوز منو بیشتر از هرکسی توی این دنیا بلد بود، بلد بود چجوری حالمو خوب کنه، بلد بود چجوری مراقبم باشه.
جمعه شب شروع طوفان بود، رفتیم خونه ی مادرشوهرم، همه چیز هم خوب پیش رفت، خیلی اتفاقی حرفای مادرشوهرم و با آیدا و برادرشوهرم رو شنیدم، چیز عجیبی هم نبود، در مورد یه موضوع مالی بود، شاخک هام تیز شدن،منتظر پولی بودن که شنبه واریز میشد، من می دونستم شنبه موعد چک تقسیم سوده،
نمی دونم چرا به ذهنم اومد که این پول به اون چک ما ربط داره.
حالم گرفته بود ولی چیز درستی نمی دونستم که بشه باهاش سوالی پرسید، فقط یه حدس بود.
فردا چک پاس شد، به حساب منم واریز شد، و خب قاعدتا منم مبلغ دقیق رو می دونستم، شب که اصلان اومد بهش گفتم می خوام ماشینمو عوض کنم، و انقدر کم دارم،جا خورد.
گفت عزیزم این تصمیم مالیه سنگینیه برامون، بهش فکر می کنیم
گفتم نه من ماشینو هم پیدا کردم، و این پولو کم دارم، خودم انقدر دارم و از تو این مبلغ می خوام
می دونستم آخرین چک خونمون رو ماه پیش باهم پاس کردیم و خیلی ذخیره ای نداره، و باید از این پول که امروز به حسابش اومده برداشت کنه، و چند روز دیگه هم چک دیگه ای داریم و دستش خیلی برای مانور باز نیست.
گفتم من فردا دارم میرم نمایشگاه، ماشین خودمو هم گفته انقدر برمیداره، نمایشگاهه هم دوست خودمه و آشناس و بهش مطمئنم، لطفا باهام بیا،بهش قول دادم فردا میرم.
گفت نمیشه عزیزم، اینجوری یه دفعه که نمیشه تصمیم به این بزرگی بگیری . ما چک داریم چند روز دیگه
گفتم می دونم، چک مبلغش انقدره، پولی که من می خوام ازت کاری به پول چک نداره،
کلی سعی کرد به روش های مختلف منصرفم کنه ،
منصرف نشدم، عصبانی شده بود
گفتم نکنه پول رو خرج کردی که اتقدر اصرار می کنی منصرف بشم،؟ وگرنه خودت مگه برای عوض کردن ماشینت فکر می کنی اصلا؟