پرسید قولی که اون روز بهم دادی رو هم یادته؟
گفتم آره، ولی نمی دونم به چه کارم میاد وقتی قراره که تو بری و اینجا نباشی.
گفت شاید یه روزی به کارت اومد. نگام کرد، لبخند زد .
آهنگ رو عوض کرده بود، یه آهنگ شاد گذاشته بود، چندتا خاطره با دکتر یوسفی که داشتیم می رفتیم پیشش داشت ، همونا رو برام تعریف کرد.
یه عالمه از خورندنی هایی که دوس دارم گرفته بود ولی نمیذاشت بخورم، می گفت الان آفتاب توی ماشینه اگر اینا رو ، روهم رو هم بخوری حالت بد میشه، ماشین رو در حد سیبری سرد کرده بود، همه ی دریچه ها گذاشته روی من که حالم بد نشه.
اومدم تعریف کنم که اصلان گفته بود امیر چه خوب یادشه که تو توی ماشین حالت بد میشه ولی حرفمو خوردم.
دوست داشتم این قسمت پایانیش بدون حضور حال باشه، انگار گذشته رو به آینده وصل کنیم.
بعد از ۵،۶ ساعت رسیدیم هتل.
بعد از نهار رفتم خوابیدم، عصر توی حیاط هتل نشسته بودیم، هوا سرد بود ولی من عاشق حیاط این هتل بودم، رفت آش رشته گرفت.
گاهی بین صحبت هاش چند دقیقه زل می زد بهم نگاه می کرد.
سر شب گفت بریم بیرون قدم بزنیم، ۴،۵ ساعت راه رفتیم .
بینش تو کافه نشستیم، شام خوردیم ؛دوباره قدم زدیم،بدون مقصد، وسط آدما، گفتم، گفت، خندیدم، گریه کردم، خندید، گریه کرد.
از ترس آینده پاهام جونشو از دست میداد، می نشستم، با همون نگاه مهربون مطمئنش به چشمام نگام می کرد، می گفت درست میشه، فردا شبش هم همین کارو کردیم.