2777
2789
عنوان

روزهای من

| مشاهده متن کامل بحث + 89387 بازدید | 876 پست

زنگ اول رو که خورد جواب داد،

 سلام کردم، جواب نداد، چندبار صداش کردم ،

جواب نداد، فک کردم قطع شده،

ولی یه دفعه گفت جانم ، صداش گرفته بود، معلوم بود گریه کرده


گفتم دو سه روز وقت داری سفری که اصلان گفت رو بریم؟ بعد چمدونت رو جمع کنی.

گفت تو کی انقدر بی رحم شدی؟

گفتم خیلی وقته

گفت کی بریم؟ گفتم فردا
پرسید اصلان میدونه؟ 

گفتم اره
احساس می کردم دارم آزاد میشم بالاخره،
بعد از ظهر خیلی حالم خوب بود، رفتم خرید کردم، چمدونم رو جمع کردم، چند ساعتی با آوا وقت گذروندم، اصلان که اومد رفتم دم در ،بوسیدمش، بغلم کرد، چند ثانیه توی بغلش نگهم داشت، دستش رو آورد دور سرم، گفت دلم برات تنگ میشه.
-برای همین دو روز؟
دو روز که نیست ۴روزه، ولی دو روزم بود دلم تنگ میشد،
-۴روز که خیلیه، کاری نداریم اونجا
گفت دکتر  نیستن فردا که جلسه بذارین

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

گفت برای احتیاط ۴ روز رزرو کردم، روز رفت و برگشت که خسته ای میشه همون دو روز

وسایلتو جمع کردی؟

گفتم اره، امیر گفت ساعت ۵ میاد دنبالم

به چشمام نگاه کرد گفت چه خوب حواسش بوده تو با آفتاب تو جاده حالت بد میشه.

گفتم فک کنم همه می دونن اینو انقدر که حال من بد شده توی مسیر.


دیگه چیزی نگفت ، رفت پیش آوا

موقع شام هم حواسمون پی کلمه های جدیدی بود که آوا یاد گرفته بود .

موقع خواب به یاد دوران نامزدیمون پاهاشو توی پای من قفل کرده بود، می دونستم بیداره ولی چیزی نمی گفت.

صب ساعت ۴:۳۰ بیدار شدم، دیدم اصلان خوابه، روی میز کنارش  یه بسته قرص خواب بود که دوتاش خالی بود، گوشیمو نگاه کردم، دیدم ساعت ۴ پیام داده که خوابش نمیبرده و دوتا قرص خورده و احتمالا بیدار نمیشه

آماده شدم، خواب بود، بوسیدمش، رفتم آوا رو توی اتاقش نگاه کردم، چشمامو بستم که حفظش کنم اون لحظه ها رو دوباره نگاش کردم.

طفل معصوم من، کاش مادر بهتری از من داشتی.

 رفتم توی تراس کوچه رو نگاه کردم دیدم امیر اومده، رفتم پایین، قلبم انقدر محکم می زد که فکر می کردم از بیرونم مشخصه انقدر محکم می زنه، تا دید اومدم، پیاده شد؛

چمدونو برداشت گذاشت توی ماشین، هوا خیلی سرد بود، سریع سوار  شدم، برگشت لبخند زد بهم گفت خوبی؟

گفتم اره، خوابم میاد فقط، از صندلی عقب چیزی برداشت.


آخییی این بالشت گردنی خودم بود.

گفتم این خنگولک پیش تو مونده بود؟ خیلی دنبالش گشتم.

گذاشتمش دور گردنم بوی امیر رو می داد.


گفتم ولی معلومه بدون اجازه ازش استفاده کردی.

پرسید معلومه؟

گفتم آره بوی تو رو میده.

 چشمامو بستم، نمی خواستم نگاش کنم که چجوری نگام می کنه.

حرکت کرد، سلطان پلی لیست جاده خودش بود، به یه ترتیب خیلی خوبی آهنگ انتخاب می کرد،چندتا نت اول یه آهنگ بی کلام پیانو بود، توی ذهنم نشست، حواسم رفت پی آهنگه.

انقدر چشمامو بسته نگه داشته بودم که با اون بالشت دور گردنم خوابم برده بود.

چشامو باز کردم، آهنگ همگناه علیرضا قربانی داشت می خوند.

 سرمو تکون ندادم، نگاش کردم داشت اشک می ریخت.

صبح که سوار شدم تاریک بود هنوز، خیلی هم سردم بود اصلا دقت نکردم چی پوشیده، این پلیور رو من براش گرفته بودم، یادمه همه ی پولامو جمع کردم که بتونم دوتاشو برای ولنتاین براش بگیرم، برام خیلی گرون بود خیلی، ولی می دونستم حتما خیلی بهش میاد.

اشک ها روی صورتش بی وقفه میومدن پایین.

دستم رو بردم سمت صورتش اشک ها رو پاک کنم، دستمو گرفت 

موزیکه روی تکرار بود ،

…فکر کردم که خودم را به تو نزدیک کنم،نزدیک کنم، بی هوا بین دو ابروی تو شلیک کنم….

نمی دونم چند بار ولی بیشتر از ۵،۶ بار گوشش کردیم،

پرسید چایی می خوری؟ گفتم آره، لیوان رو از کنسول برداشت گرفت سمتم، اینم لیوان چایی خودم بود، یه بارم توی کوه از دستم افتاده بود روی یه سنگ ، یه تو رفتگی کوچیک داشت، در لیوان رو باز کردم، گفت داغه مثل همیشه نسوزونی خودتو.

سرمو تکیه داده بودم داشتم از پنجره بیرونو نگاه می کردم، گفتم این وسیله ها رو آوردی مثل سوهان بکشی روی روح من؟


گفت نه ، اگر اینجوریه که تو منو آوردی اینجا تا سلاخی کنی روحمو.

گفتم اشتباه می کنی به خاطر خودم خواستم که بیایم، به خاطر دوتامون

می خواستم این بار اختتامیه داشته باشه، که باور کنیم تمام شده، که سعی کنیم قبول کنیم که تمام شده

گفت فک می کنی میشه؟

گفتم نمی دونم، ولی سعی می کنم که بشه، خیلی خسته ام،

درمانگرم بهم میکه کرگدن،

پوست کلفتم که هنوز اینجوری دارم زندگی می کنم؛

کرگدن می خواد هنوزم زنده بمونه، اینا تلاش هاشه برای زنده موندن

سلام گیسوجان سلام بچه ها ممنونم که نگران حالم بودین،این مدت خیلی ناراحت بودم دل و دماغ نوشتن نداشت ...

واای مونا کجا بودی خیلی خیلی نگران شدم کاش یه خبر فقط میدادی از خودت 

پرسید قولی که اون روز بهم دادی رو هم یادته؟

گفتم آره، ولی نمی دونم به چه کارم میاد وقتی قراره که تو بری و اینجا نباشی.

گفت شاید یه روزی به کارت اومد. نگام کرد، لبخند زد .


آهنگ رو عوض کرده بود، یه آهنگ شاد گذاشته بود، چندتا خاطره با دکتر یوسفی که داشتیم می رفتیم پیشش داشت ، همونا رو برام تعریف کرد.

یه عالمه از خورندنی هایی که دوس دارم گرفته بود ولی نمیذاشت بخورم، می گفت الان آفتاب توی ماشینه اگر اینا رو ، روهم رو هم بخوری حالت بد میشه، ماشین رو در حد سیبری سرد کرده بود، همه ی دریچه ها گذاشته روی من که حالم بد نشه.

اومدم تعریف کنم که اصلان گفته بود امیر چه خوب یادشه که تو توی ماشین حالت بد میشه ولی حرفمو خوردم.

دوست داشتم این قسمت پایانیش بدون حضور حال باشه، انگار گذشته رو به آینده وصل کنیم.

بعد از ۵،۶ ساعت رسیدیم هتل.

بعد از نهار رفتم خوابیدم، عصر توی حیاط هتل نشسته بودیم، هوا سرد بود ولی من عاشق حیاط این هتل بودم، رفت  آش رشته گرفت.

گاهی بین صحبت هاش چند دقیقه زل می زد بهم نگاه می کرد.

سر شب گفت بریم بیرون قدم بزنیم، ۴،۵ ساعت راه رفتیم .

بینش تو کافه نشستیم، شام خوردیم ؛دوباره قدم زدیم،بدون مقصد، وسط آدما، گفتم، گفت، خندیدم، گریه کردم، خندید، گریه کرد.

از ترس آینده پاهام جونشو از دست میداد، می نشستم، با همون نگاه مهربون مطمئنش به چشمام نگام می کرد، می گفت درست میشه، فردا شبش هم همین کارو کردیم.


روز سوم هم مثل روز قبلش تا نزدیک غروب شرکت بودیم،

 شب سوم رو با مسول های شرکت شام بیرون بودیم، بعد از شام کل شهر رو با ماشین دور زدیم، بلال خوردیم، از قبل ها گفتیم، انگار که این ۶،۷ سال این وسط رو هیچ وقت زندگی نکردیم،صبح ساعت ۷ برگشتیم هتل، صبحانه خوردیم،خوابیدیم.

دلم می خواست خودمو دو نصف کنم ، نصفم بمونه همین جا با امیر ، نصفم برگرده خونه پیش آوا، پیش اصلان


توی راه که برگشتیم شیراز، بهش گفتم امیر من نمی تونم اینجوری ، میمیرم زیر این فشار.

لبخند زد بهم گفت می دونم، حق داری جونم، ولی به من اعتماد کن، فک کن یه قصه است زندگیمون، کنار اصلان و آوا لذت ببر از زندگیت به خاطر من، به من اعتماد کن، همه چیز بهتر از این روزها میشه، باشه؟

نمی دونستم چی میگه ولی دلم می خواست باور کنم که می دونه و بهتر میشه واقعا

بهم گفت خودش وقتی رسیدیم به اصلان میگه که داره میره،

امیر باهام اومد بالا، اصلان درو باز کرد ، بغلم کرد، گفت خونه بدون تو مثل زندانه،بوسیدمش، 

آوا رو بغل کردم.

پسرا رفته بودن توی تراس، امیر برای شام نموند و رفت، دلم برای خونم و خانوادم تنگ شده بود،

 اصلان شام سفارش داده بود، موقع غذا گفت امیر گفته داره برمی گرده ، گفتم اره بهم گفت، پرسید، نگفت چرا؟
گفتم پرسیدم، ولی حرف توی حرف اومد یادم نیست چی گفت.
از جلسه با اون شرکت پرسید، براش گفتم
آوا رو زود خوابوندم برگشتم پیشش، مثل اینکه دوتامون خیلی دلمون تنگ شده بود برای هم…

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز