گفت کی می خوای بری؟ گفتم از من باشه که فردا ، ولی بذار از امیرم بپرسم ببینم فردا می تونه بیاد،
انگار اصلان چیزی نگفته بود ببینه من یادم هست که گفته با امیر برم یا نه،
سنگینی نفسش رو پشت تلفنم حس می کردم
گفت باشه عزیزم بیین اگر اکی بود من با شرکت هماهنگ می کنم براتون
خداحافظی کردم، امیر رو گرفتم