نمی دونم چی بگم، آمادگی گفتن هیچی رو ندارم، ولی من یه سال بعد از شراکتم با شما تصمیم گرفتم برم ؛
با اینکه دلیل موندنم پابرجا بود ولی تصمیم گرفتم برم،
بعد متوجه شدم تو بارداری و یه بچه اومد این وسط ،
بعد از زایمانت حالت بدتر شد و من فک کردم که باید نزدیکت بمونم .
اصلا متوجه نمیشدم چی میگه، پرسیدم چی میگی امیر ،
بچه داشتن و افسردگی من چه ربطی به موندن تو داره؟ من متوجه نمیشم یا داری حرف الکی میزنی.تو خودت به نارضایتی من از زندگیم دامن می زنی.
اومد نزدیک تر گفت: موناجانم من نمی تونم حرفی بزنم الان،
بذار اینجوری بگم بهت،
۴سال پیش دلیل اومدنم به اون مهمونی دیدن تو بود، دلیل دوستیم با اصلان و طرح شراکت یه شیطنت و تصمیم احساسی بود که بیشتر بتونم ببینمت ؛
ولی ولی دلیل موندنم و اینکه شراکت رو عملی کردم رو نمی تونم بگم الان، ازم هیچی نپرس، هیچی، تو رو به جون آوا نپرس.
تو اصرار کنی من هر چیزی رو میذارم زیر پا ، خودتم می دونی ،ولی اصرار نکن، به خاطر من، به خاطر هممون.
گفتم امیر من نمی فهمم چی میگی، اومدم اینجا که حرفامو بزنم که سبک بشم تو بیشتر سردرگمم می کنی که.
گفت اومدی بودی چی بخوای؟
گفتم که بری، که نباشی پیش من.
توی هر قرار کاری، توی هر مهمونی، توی هر تفریح من نباشی، اینجوری وقتی نیستی هم هستی. همیشه نزدیکمی، ولی دوری ازم ولی من ازت دورم.
قهوه ش احتمالا سرد شده بود، با بی میلی خوردش، رفت سمت تراس سیگارشو روشن کرد.
سیگارش که تمام شد برگشت سمت من، گفت من اینجا یه زندگی ساختم که بمونم ؛ولی اگر تو می خوای با یه شرط میرم
گفتم شرطت چیه؟
گفت باید بهم قول بدی، قول.
که هیچ وقت یادتت نره که همه چیز منی، همه ی زندگی منی، توی هر شرایطی که باشی، باید یادت نره که منو داری، من هستم ، همیشه، هر لحظه که بخوای، هر لحظه