2777
2789
عنوان

روزهای من

| مشاهده متن کامل بحث + 89386 بازدید | 876 پست

متوجه اضطرابت نمیشم؟ نمی بینم بی قراری؟ فک می کنی من نمی دونم آرامبخش می خوری؟

مکث کرد، تکیه داد به پشتی کاناپه، نگاهش یه جایی بیرون پنجره اتاق بود، حرف نمی زد.

ادامه داد من چون تو رو توی این شرایط دیدم ، نرفتم.

با عصبانیت و تعجب گفتم چی؟ تو خودت باعث این شرایطی منی

گفت باور کن که یه بخشش منم، باور کن این به مدیریت شرایط تو ، به وضعیت آرامش  روح و روان تو هم برمی گرده

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

سلام‌ مونا جان خوبی؟ چطوری؟ الان بهتری؟ هر موقع تونستی بگو

سلام مهربون، نه الان که خوب نیستم، این جریان دیدن امیر برای قبل از این حال بدم بود، حالا می نویسم کم کم

نمی دونم چی بگم، آمادگی گفتن هیچی رو ندارم، ولی من یه سال بعد از شراکتم با شما تصمیم گرفتم برم ؛

با اینکه دلیل موندنم پابرجا بود ولی تصمیم گرفتم برم،

بعد متوجه شدم تو بارداری و یه بچه اومد این وسط ،

بعد از زایمانت حالت بدتر شد و من فک کردم که باید نزدیکت بمونم .


اصلا متوجه نمیشدم چی میگه، پرسیدم چی میگی امیر ،

بچه داشتن و افسردگی من چه ربطی به موندن تو داره؟ من متوجه نمیشم یا داری حرف الکی میزنی.تو خودت به نارضایتی من از زندگیم دامن می زنی.


اومد نزدیک تر گفت: موناجانم من نمی تونم حرفی بزنم الان،

 بذار اینجوری بگم بهت،

۴سال پیش دلیل اومدنم به اون مهمونی دیدن تو بود، دلیل دوستیم با اصلان و طرح شراکت یه شیطنت و تصمیم احساسی بود که بیشتر بتونم ببینمت ؛

ولی ولی دلیل موندنم و اینکه شراکت رو عملی کردم رو نمی تونم بگم الان، ازم هیچی نپرس، هیچی، تو رو به جون آوا نپرس.

تو اصرار کنی من هر چیزی رو میذارم زیر پا ، خودتم می دونی ،ولی اصرار نکن، به خاطر من، به خاطر هممون.


گفتم امیر من نمی فهمم چی میگی، اومدم اینجا که حرفامو بزنم که سبک بشم تو بیشتر سردرگمم می کنی که.

گفت اومدی بودی چی بخوای؟

گفتم که بری، که نباشی پیش من.

توی هر قرار کاری، توی هر مهمونی، توی هر تفریح من نباشی، اینجوری وقتی نیستی هم هستی. همیشه نزدیکمی، ولی دوری ازم ولی من ازت دورم.

قهوه ش احتمالا سرد شده بود، با بی میلی خوردش، رفت سمت تراس سیگارشو روشن کرد.

سیگارش که تمام شد برگشت سمت من، گفت من اینجا یه زندگی ساختم که بمونم ؛ولی اگر تو می خوای با یه شرط میرم

گفتم شرطت چیه؟

گفت باید بهم قول بدی، قول.

که هیچ وقت یادتت نره که همه چیز منی، همه ی زندگی منی، توی هر شرایطی که باشی، باید یادت نره که منو داری، من هستم ، همیشه، هر لحظه که بخوای، هر لحظه

این قول برای تا آخر عمر منه، تا وقتی من زنده ام،باشه؟ 

قبول می کنی؟

نمی دونستم چرا اینا رو میگه، بهم گفته بود که چیزی نپرسم، گیج بودم.


ولی گفتم باشه، قول میدم، فک می کنی این قول جایی به کارم میاد؟

گفت نمی دونم.

گفتم حالا که قول دادم میری؟

ابروهاش توی هم بود، سنگین نفس می کشید، گفت باشه میرم.


کیفمو برداشتم که بلند شم، بلند شد باهام، اومد نزدیک صورتم ایستاد، گفت قولتو یادت نمیره؟ گفتم نه

 تو یادت نمیره؟ گفت نه

اومدم بیرون ، اومد تو چارچوب در اتاقش ایستاد، تکیه داد به چارچوب بند انگشت اشارش رو بین دندون هاش فشار می داد،

کارمنداش چندتاشون بودن، با تعجب نگاه می کردن،

برگشتم خداحافظی کردم و اومدم ،سنگینی و غم نگاهش رو متوجه میشدم وقتی از پله ها پایین می اومدم.

سوار ماشین که شدم گیج بودم ولی سبکتر بودم، انجامش داده بودم ، تا وسط مسیر داشتم فکر می کردم، شماره اصلانو گرفتم، پر انرژی بودم اصلان وقتی صدام پرانرژی و شاد بود، صداش خیلی خوشحال میشد، می گفت تو که خوشحال باشی هزار تا جون بهم اضافه میشه، صدات روزمو میسازه،یکم باهاش شوخی کردم و خندیدیم گفتم اصلان اون سفری که گفتی باید برای قرارداد برم هنوز پابرجاهه؟ مکث کرد گفت آره؟ می خوای بری؟ گفتم آره، حالم بهتره گفتم زودتر برم سفر رو

مونای عزیز ما همینطور منتظریم خواهش میکنم تایپ کن

سلام عزیزم،آخه دیدم کسی تو تاپیک آنلاین نیست گفتم بذارم حدود ۷،۸ بذارم شاید بچه ها اومدن یکم حرف بزنیم شاید حالم بهتر شد

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792