گفتم من اومدم شرکت، خانم منشی گفته باید از هفته ی قبل نوبت می گرفتم برای دیدنت، هنوز گوشی دستم بود که از پله ها اومد پایین،گفت راه گم کردی ؟ از این طرفا؟
راهنماییم کرد سمت اتاقش، چقدر دفترش قشنگ بود، نشستم ، خودشم نشست سمت دیگه ی کاناپه ای که من نشسته بودم.
پرسید خوبی؟ چه کار خوبی کردی اومدی، اولین باره که میای اینجا پیشم،
تلفن روی میز رو برداشت، برای خودش قهوه و برای من چای سفارش داد
گفتم مهم بود که اومدم، وگرنه تو این شرایط قرار گرفتن برام راحت نیست.
چیزی نگفت
گفتم من اومدم حرفای این ۴سالم رو بهت بزنم، برام فرقی نمی کنه چرا برگشتی، چرا موندی،فرقی نمی کنه چیزی بینمون نیست، فرقی نمی کنه چیزی بینمون بود، برای من مهمه که از وقتی اومدی من آرامش ندارم، برام مهمه که هر بار که می بینمت باید دقت کنم چه کاری نکنم که اگر اصلان هم فهمید ناراحت نشه،
برام مهمه که دارم تمام جونمو میذارم خطا نکنم، که ندیده بگیرم تو رو تو ذهنم،برام مهمه که همه ی فکر و ذهنم پیش اصلان باشه، برام مهمه که گاهی کم میارم، خیلی وقتا با قرص آرامبخش خودمو سرپا نگه میدارم
ولی می دونی برای تو چی مهمه؟
به چشماش به حالت صورت متعجب و مبهوتش دقت کردم، انگار منتظر بود بقیه ی جمله هامو بشنوه تا شروع کنه.
ادامه دادم برای تو مهمه که با خودخواهیت پیش من بمونی ، میگی دیدن من برات کافیه ولی اصلا می دونی این هر روز دیدنت چه بلایی سر من میاره؟
هر لحظه عذاب منو می بینی؟