خواب دیدم..
با پس زمینه شرشر بارون..
رعد و برق زد و من دویدم..صدای برخورد چکمه هام با آسفالتو بارونش تو سرم اکو شد!
در اتوبوس باز شد و سوار شدم
از شیشه بخارگرفته اتوبوس ناشناسهایی رو میبینم ک چهرشون بین شالگردن های تیره پوشونده شده باهیاهو این ور و اونور میرن!
چشامو میبندم و می ایستم و توی خواب، خواب میبینم!
سرگردون دارم سرمو فشار میدم!
دختر تو چته!
کز کردم زیر کرسی خونه ی پدری!
خونه پدری هم بارون میاد انگار..
در حال سقوطم..یهو می افتم!
زنی ک کنارم توی اتوبوس ایستاده بود کمکم میکنه روی صندلی بشینم!
بطری آبی ب دستم میده و مدام سوال میکنه؛
_دخترم خوبی؟چیزی شده؟آدرست کجاست؟موبایلتو میدی زنگ بزنم بیان دنبالت؟
پچ پچ های ریزی از اطراف ب گوشم میخوره..
_فکر کنم چیزی مصرف کرده..
_ببین چه بلایی سر دخترک اوردن ولش کردن..
کاش بشه همشون باهم خفه شن!
کیفمو ور میدارم و بلند میگم آقا نگه دار پیاده میشم.
از اتوبوس پیاده میشم و راهی هیچستان همیشگیم میشم!
parisa_post#
🤍🌬