صدای چیلیک و چیلیک بارون..
نشستن توی تراس و یه فنجان چای داغ..
همین دوتا سرشار از آرامش و حس زندگیه..اما اینبار اینا هم نمیتونن به من حس زندگی بدن..
وقتی که روحت بمیره،هیچ عنصر و هیچ حسی نمیتونه دوباره احیاش کنه..
خیره به درخت مجنون توی کوچه این حس خلاء رو تا توی دهنم بالا میارم..
از کی زندگی انقدر دون و پست شده بود؟
دقیقا چه تاریخی خوشی ها روشونو از ما گرفتن؟
کی بود که خدا همیشه از این کوچه و از این خونه و از قلبمون رفت؟
لرز میشینه روی تن پر از درد و بیچارم!
شال کنفی دورمو محکمتر دورم میپیچم..
یه نگاه به چای یخ زده روی میز میندازم..
سعی میکنم همه حس های خفته توی وجودمو فعلا ساکت نگه دارم..چون اگه بهم غالب بشن قطعا دیوونم میکنن!بی شک!
انقدر ناخن توی گوشت دستم فرو کردم..
انقدر به خودم پیچیدم..
و انقدر وجود خودمو تحقیر کردم..
که اعتماد به نفسم گوشاشو گرفته و کز کرده کنج قلبم..
بارون و چای و شال و همه حس هامو توی تراس جا میذارم و برمیگردم توی خونه..
parisa_post#