باهام تماس گرفت
پشت تلفن همه چیز و براش تعریف کردم ... و ازش خواستم خوب ب حرفام فکر کنه و احساساتی تصمیم نگیره ...
و هر سوالی داره تو واتساپ ازم بپرسه ...
و قط کردم ...
حدودا دو هفته ای طول کشید تا همدیگر و ببینیم
روز ۱۹ مهر ۹۵ بود ک من و M باهم اشنا شدیم
و روز ۵ ابان بود که برای اولین بار تو شیراز همدیگر و دیدیم
عاشق حجاب بود،اما من تو شیراز با مانتو میگشتم..
با تیپ دانشگاهم رفتم ،پیشش .. و بهش گفتم این منم ک میبینی ..
درسته چادری نبودم ولی خب بدحجابم نبودم ..تیپم جلف نبود
اینم بگم ک اونقد منو با حرفاش شیفته خودش کرد ومنو به سمت حجاب کشوند ک الان ،حتی تو مسافرتامم چادر میپوشم ..
و ارایشم و تقریبا ب صفر رسوندم ... (همیشه هم بهش میگم ک ازش ممنونم ک راه درست زندگی و بهم نشون داده)
بعد از دیدار ،زنگ زدنامون بهم شروع شد و هر دومون حستبی بهم علاقه مند شده بودیم... همون روز و روز عشقمون قرار دادیم .. و هرسال همین روز و باهم جشن میگیریم
و توی اذر ماه بود که باهم ازدواج کردیم و خداروشکر الانم عاشق همیم ...
و اینکه یه اتفاق بد ...
مهدی# ،دوست شوهرمه ... یه بار شوهرم بهم گفت تو زندگیت چیزی بوده ک من ندونم؟؟ من خنگ هم داستان مهدی رو تعریف کردم ... دیدم اخماش تو هم رفت ...
گفتم چی شد
گفت مهدی فلانی؟ گفتم تو از کجا میشناسیش😔😔
گفت اخه دوستمه ...
برادرشم شاگرد پدرشوهرمه .. از زبون هادی ،شنیدم ک مهدی دفتر وکالت زده و مشغوله .. خیلی لارج شده و هنوز مجرده ازدواج نکرده ...