2821
2789
عنوان

زندگی پر درد من... داستان زندگی واقعی💕💕 💞

| مشاهده متن کامل بحث + 66631 بازدید | 295 پست

تا اینکه پسره اومد پیویم ... گفت میخواد باهام صحبت کنه

از زندگیش و وضعیت زندگیش گفت (همشهری بودیم) اما من اصلا امیدی به حرف زدن باهاش ،نداشتم 

چون میدونستم با شنیدن شرایط و وضعیت جسمیم میزاره میره و ....

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

‌بی زحمت منو لایک کنید برم نماز بخونم و پسرم رو بفرستم مدرسه و بیام بقیه اش رو بخونم کلا با این نی نی سایت کتاب خوندت رو کنار گذاشتم اینجا یه پا رمان زنده است 😋😋

به اون دوست صمیمیت فکر کن که قرار بود توی لباس عروسی ببینیش اما حتی الان نمی دونه کجایی و چی کار می کنی. به اون رابطه ای فکر کن که قرار بود بی تو بمیره ولی بی خبر از تو داره خیلی راحت به زندگیش ادامه می ده. به اون آرزوت فکر کن که به خاطرش شمع‌های تولدتو‌ فوت می‌کردی اما الآن رویاهای دیگه جاشو گرفته. به این فکر کن به این فکر کن ما آدما قسمتی از سرگذشت همیم ولی قرار نیست همیشه باشیم. به این فکر کن همه چیز گذراست. نه اونی که از اول باهاش بودی الان پیشته و نه اونی که الان باهاشی از اول باهات بوده. این زندگی انقدر تورو بالا پایین می‌کنه، انقدر آدم تو زندگیت میاره و می‌بره که یاد بگیری تو تنها کسی هستی که همیشه پیشت می‌مونه. شاید زخم بخوری، حسرت بکشی یا حتی دلت تنگ بشه ولی هیچ وقت تموم نمی‌شی و قوی تر ادامه می دی، تو تنها کسی هستی که تا آخرش هستی، حواست به خودت باشه.🌹

گفت  پیش باباش موقتا  کار میکنه ،تصمیم ب ازدواج داره ...  و به دنبال یه شریک خوب برا زندگی میگرده و بشدت ادم احساساتیه .. 

و تو زندگیش با دختر خاصی دوست نبوده در حد همین اکیپ و .... 

خلاصه خیلی چیزا از خودش گفت 

اما من چیز خاصی از خودم نمیگفتم ...

شرایطش،بعنوان مرد زندگی خوب بود ...

عکسشم برام فرساد 

گفت این منم ،دوس دارم بهم نظرت و بگی و اگر از من خوشت نیومده هم بگی ک همدیگر و اذیت نکنیم .. 

گفت  خیلی دوس دارم از نزدیک ببینمتون   و حضوری باهاتون صحبت کنم ...


منم  گفتم باید فکرامو بکنم ...

تصمیم گرفتم قبل از اینکه حضوری ببینمش ، تمام واقعیت و زندگیم و بهش بگم ...

دوس نداشتم با دروغ رابطه جدیدی رو شروع کنم ...

و همینکارم کردم ،همه چیز و براش تعریف کزدم

از داستان زندگیم ،از صادق .. از اکیپ تلگرام .. 

فقط از مهدی نگفتم 

باهام تماس گرفت 

پشت تلفن همه چیز و براش تعریف کردم ... و ازش خواستم خوب ب حرفام فکر کنه و احساساتی تصمیم نگیره ...

و هر سوالی داره  تو واتساپ  ازم بپرسه ...

و قط کردم ...

حدودا دو هفته ای طول کشید تا همدیگر و ببینیم 

روز ۱۹ مهر ۹۵ بود ک من و M  باهم اشنا شدیم 

و روز ۵ ابان بود که برای اولین بار تو شیراز همدیگر و دیدیم 


عاشق حجاب بود،اما من تو شیراز با مانتو میگشتم..

با تیپ دانشگاهم رفتم ،پیشش .. و بهش گفتم این منم ک میبینی ..

درسته چادری نبودم ولی خب بدحجابم نبودم ..تیپم جلف نبود

اینم بگم ک اونقد منو با حرفاش شیفته خودش کرد ومنو به سمت حجاب کشوند ک الان ،حتی تو مسافرتامم چادر میپوشم ..

و ارایشم و تقریبا ب صفر رسوندم ... (همیشه هم بهش میگم ک ازش ممنونم ک راه درست زندگی و بهم نشون داده)

بعد از دیدار ،زنگ زدنامون بهم شروع شد و هر دومون حستبی بهم علاقه مند شده بودیم... همون روز و روز عشقمون قرار دادیم .. و هرسال همین روز و باهم جشن میگیریم


و  توی اذر ماه بود که باهم ازدواج کردیم  و خداروشکر الانم عاشق همیم ...  

و اینکه یه اتفاق بد ...

مهدی# ،دوست شوهرمه ... یه بار شوهرم بهم گفت تو زندگیت چیزی بوده ک من ندونم؟؟ من خنگ هم داستان مهدی رو تعریف کردم ... دیدم اخماش تو هم رفت ...

گفتم چی شد

گفت مهدی فلانی؟  گفتم تو از کجا میشناسیش😔😔

گفت اخه دوستمه ...

برادرشم شاگرد پدرشوهرمه .. از زبون هادی ،شنیدم  ک مهدی دفتر وکالت زده و مشغوله .. خیلی لارج شده و هنوز مجرده   ازدواج نکرده ...

باهام تماس گرفت  پشت تلفن همه چیز و براش تعریف کردم ... و ازش خواستم خوب ب حرفام فکر کنه و احس ...

فقط آخرش که آشنا از آب در اومدن ، از اولش گفتم یه چیزی الان میخوره بهما

اون مادر شوهره که خون عروس بینوارو کرده تو شیشه و پسرشو بر علیه عروس شارژ میکنه منم✋ اون زن دادش عفریته ای که داداش بیچاره پیر کرده منم ✋ اون جاری چشم سفیدی که پشت سر بقیه جاریاش حرف میزنه و پیش خاندان شوهر خود شیرین بازی در میاره منم ✋ اون عروس ور پریده که فقط بلده خانواده شوهر بچزونه ، اونم منم ✋  بابا اینجا جمع خوباست و منم مایه ننگ شماها ... یه گوشه میشینم نگا میکنم ، دست به چیزیم نمیزنم ، قول میدم ❤
چرا از مهدی نگفتی

اخه بین من و مهدی اتفاق خاصی نیفتاده بود .. فکر میکردم دونستنش یا ندوستنشفرقی نداره برا شوهرم ...

اما خب متاسفانه اشتباه میکردم .. و سر همون قضیه ی مدت فکر میکرد ، منبا مهدی هم دوست بودم ...

و اینکه ،همسرم به شدت ادم غیرتیه و ب کل رابطه خونوادگیش وبا مهدی  قطع کرد ک نخواد مهدی حتی یه روز منو در کنار همسرم ببینه (الان فقط ،در حد سلام علیک هم و ببینن ،اخه حتی نمیدونه من همسر Mهستم😁😁😁نمیدونم اگ بفهمه چ حالی میشه)

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز