2777
2789

دوستان عزیز، سلام.

من حدوا از سال 94 فعالیت خاموش دارم و غالبا خواننده بودم جز همین چند روز اخیر.

به نظرم خوب اومد درمورد یه اتفاق عجیبی که تو زندگیم افتاد به شما بگم و یک سری نکات که دونستنش برای خیلیاتون ممکنه مفید و حتی ضروری باشه.

در انتهای ماجرا و بعد از عرض نکات، سوالی اگه دارید  بپرسید.

دردی که درمانش تو باشی دوست دارم... 

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

من چند سال پیش تو یه دوره ی خاصی شرکت میکردم، که خیلی رایج نیست(نپرسید چی بوده) اما همینقدر بدونید درمورد یه سری فرقه ها ی مذهبی تحقیق و پژوهش داشتیم.

من ردیف اول مینشستم و خیلی اون فضا و ادما و اساتید رو دوست داشتم.

سمت چپ من یه خانوم بود که اسمشو میذاریم خانوم رفیعی، و اون طرف خانوم یه خانوم حدودا سی ساله ی جذاب بود که اسمشو میذاریم الهه.

من و الهه تو روز مصاحبه باهم تو یه اتاق بودیم، و اونقدر به نظرم ظاهر جذاب و تمیزی داشت که اصلا نمیتونستم بهش نگاه نکنم.

توجه من اونجا معطوف به الهه شد، تااینکه روز اول کلاس دیدم عه، اینم قبول شده و چقدر نزدیک من نشسته، و من همچنان تو کف الهه😁

هفته ی اول و دوم به خوبی و خوشی گذشت، و از هفته ی سوم، یادمه که سر کلاس دست و پام بشدت سرد میشد، انگار داره یخ میزنه و خیلی خیلی درد میگرفت. درحدی که روی صندلی دو زانو مینشستم که پاهام گرم بشه و دردش کمتر. تو اتاقی با تمام امکانات و سیستم گرمایشی خوب! و مهمتر از اون متوجه تغییر حالتهای الهه شدم.

دردی که درمانش تو باشی دوست دارم... 

الهه ی همیشه مرتب و شیک، رو درحالی میدیدم که شلخته و بهم ریخته شده و چشماااش.... چشماش کاسه ی خون بود.... چندبار دیدم چشماش اینطوریه و دست آخر ازش پرسیدم چرا اینجوری شدی؟

میگفت نخوابیدم، یا دلایل دیگه.

بعلاوه، متوجه شدم پایان هرجلسه که بچه ها میرن از استاد سوال بپرسن، الهه بدون استثنا میره سوال و جواب های همه رو گوش میده. هرجا که جمع دوسه نفره ای درحال پچ پچ بودن، اونم میرفت بینشون و یه فضول بازی های عجیبی! انگار که خیلی براش مهم بود بشناسه همه رو و بدونه همه چیو...

و علاوه بر اینها، درمورد یکی از فرقه ها چندبار سوال پرسید و به نحوی بود که احساس میکردم بدش نمیاد ازشون!

من کم کم از رفتاراش احساس کردم کاسه ای زیر نیم کاسه اس. از اونجایی که ازقبل توجهمو جلب کرده بود فقط من متوجه رفتاراش بودم.

دیگه ازش خوشم نمیومد، چون ادم امنی نبود. فکر میکردم ممکنه قصد به هم زدن گروهمون رو داشته باشه. گروهی که خیلی خیلی برای من ارزشمند بود و واقعا روش غیرت داشتم!! حتی دلم میخواست یه فرصتی پیش بیاد که از گروه حذف بشه. بدم نمیومد موقعیتی پیش بیاد برای زیر اب زدن😁

دردی که درمانش تو باشی دوست دارم... 

یه روز یکی از اساتیدمون درمورد ذکر گفت.

اون جلسه درمورد اذکاری صحبت شد که بزرگان فرقه ها به جذب شده ها دستورشو میدن، و براثر اون اذکار ممکنه اتفاقات عجیبی برای شخص بیفته، از جمله کارهای خارق العاده،دیدن چیزهایی که بقیه نمیبینند و...

اثرگذاری این اذکار معمولا در این شرایطه: 1- شما دستورذکر رو از اشخاص بخصوصی گرفته باشید 2- با تعداد خاصی اون ذکر رو بگید 3- ذکر من دراوردی باشه


و بعد از جلسه، الهه رفت پیش استاد...

فکر میکنید چی میگفت؟!

(من چون ردیف اول بودم و نزدیک استاد به محض اینکه شنیدم چی میگه مثل فشفشه رفتم پای میز استاد.)

الهه میگفت من یه سری اذکار میگم مثل صلوات، یاعلی و... و بدون عدد خاص، اما گاهی پیش میاد که تا به خودم میام میبینم یه متر از زمین فاصله گرفتم و رفتم روهوا! میگفت ذکرهای من هیچکدوم ازاون ویژگیهارو نداره، چرا اینجوری میشم و... حالتش طوری نبود که براش سوال باشه، طوری بود که انگار میخواد توجه بگیره...

اونجا دیگه خیلی ازش بدم اومد، احساس کردم دختره علاوه بر میلش به خرابکاری اسکل هم هست که همچین دروغای شاخداری میگه.

اخه اصلا توقع اینو نداشتم اون آدم همچین قدرتایی داشته باشه. یه زن جوون و خوشگل😁

باید یه پیرزن زشت میبود😅

دردی که درمانش تو باشی دوست دارم... 

بعد اون مکالمه ی تخیلی بااستاد، کشیدمش کنار و با یه حالتی که انگار خیلی مجذوبش شدم گفتم تو چیکار میکنی دختر؟ چه ذکری میگی؟ به منم بگو


و این شد شروع ارتباط سمی من و ساحره خانومِ عنتر😁



اون روز، پنجشنبه بود و روز چهارشنبه خانوادم رفتن مسافرت. قرار شد من جمعه برم پیششون.

من ادم نترسی بودم و خونمون یه دو طبقه ی خیلی کوچیک، برا همین تنها موندم.

بعد کلاس برگشتم خونه، تنها بودم، کارامو کردم، حالم خوب و همه چی روبراه و قبلا سابقه ی تنها خوابیدن و تنهایی رو خیلی داشتم و اصلا هم نمیترسیدم.

شب شد.

طبقه ی پایین بودم. نشسته بودم رو کاناپه و فیلم میدیدم. ولی داشتم حواسمو پرت میکردم چون مث سگ ترسیده بودم، مدام به این فکر میکردم که الان الهه از تو اتاق میاد بیرون!!

حتی چندبار پاشدم با ترس و لرز تو اتاق رو نگاه کردم

تمام چراغای اون خونه ی فسقلی رو روشن کردم و درنهایت نشسته و با تلویزیون روشن خوابم برد.

ترس خیلی عجیب و البته بی معنایی بود پس زیاد بهش توجه نکردم.

دردی که درمانش تو باشی دوست دارم... 

خب خب

👇❤دو تا بچه بودن توی شکم مادر.اولی میگه تو به زندگی بعد زایمان اعتقاد داری؟ دومی: آره حتما. یه جایی هست که میتونیم راه بریم شاید با دهن چیزی بخوریم. اولی: امکان نداره. ما با جفت تعذیه می شیم. طنابشم انقد کوتاهه که به بیرون نمی رسه. اصلا اگه دنیای دیگه هم هست چرا کسی تاحالا از اونجا نیومده بهمون نشونه بده. دومی: شاید مادرمونم ببینیم. ولی مگه تو به مامان اعتقاد داری؟ اگه هست پس چرا نمی بینیمش؟ دومی: به نظرم مامان همه جا هست. دور تا دورمونه. اولی: من مامانو نمی بینم پس وجود نداره. دومی: اگه ساکت ساکت باشی صداشو می شنوی و اگه خوب دقت کنی حضورشو حس می کنی.مثل دنياي امروز ما و خدايي كه همين نزديكيست😍.

جمعه شد و منم رفتم پیش خانوادم و یه هفته توی سفر بودیم. و متاسفانه جلسه اون هفته رو ازدست دادم. 

اخر سفر یه روز رفتیم قم زیارت حضرت معصومه ولی من هرچقدر با خودم کلنجار رفتم نتونستم برم تو حرم و زیارت کنم.

شنبه ساعت چهار صبح رسیدیم خونه و من درجا افتادم. تب داشتم، مثل سرماخورده ها و کسایی که بیماری عفونی دارن.

اخر هفته گروه جلسه گذاشت و منم میخواستم برم.

به سختی و مشقت رفتم سر جلسه درحالیکه چشمام به سختی باز میشد، اخر جلسه الهه اومد پیشم، پرسید چی شده و منم گفتم از سفر که برگشتم همینجوری افتادم. خیلی روبراه نیستم. گفتم نمیدونم چم شده بود حتی نرفتم توی حرم زیارت کنم، یه جوری ام...

پرسید کجاها رفتی؟ گفتم یه بازار قدیمی سرپوشیده داره قم، اونجا رفتم و خیلی توچشممه...

یهو با پریشونی گفت بازار ... رفتی؟! گفتم آره مگه چیه؟

گفت من میتونم یه سری چیزارو تشخیص بدم، یه عفریته ی یهودی (یه جور جن) تو رو مس کرده. (مس یعنی لمس کردن، برخورد سطحی جن با ادمیزاد که میتونه حال ادم رو بد کنه)

من تو دلم گفتم تو گه خوردی دختره ی بلوف😁

ولی در ظاهر گفتم واااای جدی میگی؟؟؟ حالا چیکار

کنم؟ 😥

گفت بمون همه برن، بعد برات دعا میخونم درست میشه همه چی. گفتم باشه.

خلاصه همه رفتن، من و دوستم فاطمه موندیم

و الهه بود با همونی که اول گفتم خانوم

رفیعی میگیم بهش.

دردی که درمانش تو باشی دوست دارم... 
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز