جمعه شد و منم رفتم پیش خانوادم و یه هفته توی سفر بودیم. و متاسفانه جلسه اون هفته رو ازدست دادم.
اخر سفر یه روز رفتیم قم زیارت حضرت معصومه ولی من هرچقدر با خودم کلنجار رفتم نتونستم برم تو حرم و زیارت کنم.
شنبه ساعت چهار صبح رسیدیم خونه و من درجا افتادم. تب داشتم، مثل سرماخورده ها و کسایی که بیماری عفونی دارن.
اخر هفته گروه جلسه گذاشت و منم میخواستم برم.
به سختی و مشقت رفتم سر جلسه درحالیکه چشمام به سختی باز میشد، اخر جلسه الهه اومد پیشم، پرسید چی شده و منم گفتم از سفر که برگشتم همینجوری افتادم. خیلی روبراه نیستم. گفتم نمیدونم چم شده بود حتی نرفتم توی حرم زیارت کنم، یه جوری ام...
پرسید کجاها رفتی؟ گفتم یه بازار قدیمی سرپوشیده داره قم، اونجا رفتم و خیلی توچشممه...
یهو با پریشونی گفت بازار ... رفتی؟! گفتم آره مگه چیه؟
گفت من میتونم یه سری چیزارو تشخیص بدم، یه عفریته ی یهودی (یه جور جن) تو رو مس کرده. (مس یعنی لمس کردن، برخورد سطحی جن با ادمیزاد که میتونه حال ادم رو بد کنه)
من تو دلم گفتم تو گه خوردی دختره ی بلوف😁
ولی در ظاهر گفتم واااای جدی میگی؟؟؟ حالا چیکار
کنم؟ 😥
گفت بمون همه برن، بعد برات دعا میخونم درست میشه همه چی. گفتم باشه.
خلاصه همه رفتن، من و دوستم فاطمه موندیم
و الهه بود با همونی که اول گفتم خانوم
رفیعی میگیم بهش.