اول خودم بگم
مامانم داخل روستا ب دنیا اومده ( الان داخل شهریم)
هفت تا خواهر بودن می گفت شبا ما دوست داشتیم بریم بیرون بخوابیم خونه شونم داخل یک باغ بوده
می گفت ی کاوار ب قول ما محلی ها درست کردن حالت تخت بوده خیلی بالا بوده ی شب میرن بالا رو همین می خوابن می گفت همه جا تاریک بوده فقط ماهو ما میدیم با هم حرف می زدیم می خندیدیم بعد میگه یهو یکی اومد این تخت و خیلی حالتی ک زلزله بشه تکون داده محکم و فرار کرده میگه ما هم تنها بودیم دایی هامم داخل خونه بودن
مامانم اینا هم بچه بودم کلاس چهارم بودن میگه ما هم از ترس مون این تخت هم میگه بالا بوده از ترس خود مونو پرت کردیم پایین فرار کردیم
باز می گفت ک یک لامپ کم نور یه شب بستن ما دوباره رفتیم رو همون تخته خوابیدیم مامانم اینا خواب بودن ی چیزی حالت میمون ک اونجا هم زیاد میمون نبوده اگه هم بوده باشه خیلی خیلی کم اونم ظهرا پیدا میشد ی صدا درمیاره مامانم اینا بیدار میشن می بینن ی چیز دراز سیاه رو در درخت بوده سنگ پرت میکنه طرف شون و فرار میکنه