من بخاطر شرایط زندگیم مجبورم با خواهرم زندگی کنم بابام زن گرفته بیرونم کرده منم نصف وسایلم اوردم خونه خواهرم.
حالا من رفتم شکایت نفقه از پدرم کردم توی راه حدود ۳۰۰مرتبه به خواهرم تذکر دادم پیش کسی نگو قسمش دادم پیش کسی نگو چون برای وجهه اجتماعی من بده
توی خونه هم هزار بار بهش گفتم جز منو تو کسی نفهمه دیگه زبونم مو دراورد انقدر بهش تاکید کردم
فرداش رفت خونه زن داداشم همه چیو بهش گفت منم باهاش بحث کردم حرفمون شد باز هزار بار بهش گفتم دیگه پیش کسی نگو گفت باشه
دیشب یه مهمون داشتن من ازش متنفرم یعنی پخش خبرش از بی بی سی قویتره خیلیم به من حسودیش میشه همینطوری صاف بهش گفت خواهرمو از خونه بیرون کرده شکایت کرده خواهرم و همه زندگیمو ریخت رو اب براش ... هرچی چشم ابرو اومدم براش اعتنا نمیکرد الان اون بی بی سی ابرومو میبره توی کل طایفه
صبحشم پیش همکارم گفته بود سکوت کردم دارم روانی میشم از دست دهن جلش
حرف توی دهنش نمی مونه بعد کل فامیل همه زندگیشون ازش قایم میکنن به این هیچی نمیگن این باید همه چیو بگه
بخدا دارم سکته میکنم الانم باهاش بحثم شد دیگه فایده نداره همه فهمیدن دلم میخواد بمیرم
حتی جایی ندارم از اینجا فرار کنم برم
متاسفانه خواهرم از لحاظ عاطفی مالی کمکم میکنه اما دهنش جله هرچی من تو زندگیم هست به عالم ادم میگه پر حرفه