هشت ساله ازدواج کردم
رشته خوبی تو دانشگاه قبول شدم بخاطر شرایط نشد برم
ازاول باسختی شروع کردم زندگیمو وهرررروز جنگیدم برای زندگیم
روزای سختی گذروندم
این وسط برای خانواده شوهرم کم نزاشتم و ازخودم زدم ولی ب اونا رسیدم،،،
برای مادرش عین دختر و براخواهراش عین خواهر
جاریم ولی باهمه بد بود
دائم درحال اذیت کردن و قهرکردن ودعوا راه انداختن
خیلی کارا باهممون کرد و من دیگه باهاش کلا قطع کردم چندساله
خواهرشوهرامم سالی یه باربزورمیرن میان...