هی خواهر چی بگم حق داری گلم
دیشب به بابام میگم داداشم و چرا میفرستی یه شهر دیگه (شمال)اونجا ویلا داریم میگه خوب باید بره درختا رو آب بده خونه خالیه کلی بهونه بعدم گفت بچه که تا آخر عمر نباید بیخ ریش پدر و مادر باشه گفتم مگه ازدواج کرده مگه طلاق گرفته اینجوری میکنی گفت به من ربطی نداره خلاصه که هیچ عاطفه ای نداره فقط دوست داره ما نباشیم زنای صیغه ایشو بیاره خونه باهاشون حال کنه خاک تو سر اون زنا که با این صیغه میشن یه آدم چیربگم هیچ واژه ای برای کارای بیخودش پیدا نمیکنم پدر ،خونه پدری هی همش شده آرزو