از وقتی بچه بچدم عاشق این آقا بودم
چه کارها براش نکردم چه جون دادن هایی براش ندادم
هیچ وقت بهم محبت زیادی نداشت
خودش میگفت چون تو خیلی عاشقمی میخوام زنم بشی🙂
بعد از ده سال بعد از سالها عذاب دادنم نامزدی بهم خورد و جدا شدیم
خیلی میسوزم از اینکه به من میگفت باید بیای جنووب محل کارم خونه بگیریم و اصلا و ابدا شهرخودمون خونه نمیگیرم
اما خانم جدیدیش گفته یا شهرخودمون خونه میگیری یا دیگه بهم زنگ نزن و این آقا هم گفته چشم همون شهر خودمون میگیرم
دوسم نداشت🙂💔این ده سال اگه عاشق سنگ بودم بهتر بود
خیلی دارم میسوزم
خیلی حسودیم میشه به زنش
مگه چقد خوشگله مگه چقد سیاست داره که بخاطرش همه کاری میکنه😭