الان از خواب بیدار شدم خواب دیدم
خونه عموم هستم و تو خونه عموم پراز لحاف و تشک بود که من داشتم جمع میکردم
یعنی تو سالن اونا پراز لحاظ تشک پتو بود من داشتم واسشون جمع میکردم
و در همین حین داشتم راجب زندگیم با دختر عموم و شوهرش که اصلا خونه عموم نمیاد حرف میزدم