همونم که گفتم تولد کل خانواده شوهرم سوپرایزشون کردم ولی شوهرم ازشون خواست خانوممو سوپرایز کنیم اوکی دادن بعد گوشیاشونو خاموش کردن جلو درشونم رفت در باز نکردن!!!
خونم با مادرشوهرم تو ساختمونه اوم صاحب خونس من مستاجرم مجبورم هروقت هستن ببینمشون چون شاغله
خون به دلم شد باز همه چی یادم اومد اینکه جایی دعوت باشن بمن نمیگن برم یبار جایی دعوت شدم اونام بودن گفتن عروسی فلانی دعوتت کردیم مادرشوهرت گفته رفتی مسافرت درصورتی که همچین چیزی نبود چندبارم بابت دورهمی گفتن من خونه نیستم ولی بودم😭😭😭تنهاییام سرازیر شدن تو سرم