حیف چ آرزوهایی باهاش داشتم
از دوم راهنمایی باهاش بودم اونم. دوم دبیرستان بود دقیقا 4سال ازمن بزرگتره
وقتی منو دید گفت قصدم دوستی نیست راستم میگفت همون سال مادرش اومد ب پدرم گفت پسرم دخترتو میخاد
ولی چون شوهرم هیچی نداشت پدرم گفت نه نمیدم( وضعیت مالی پدرم خوب بود) ( پدرشوهرم ی آدم بی مسئولیت و تنبله ک کل عمرش به خوردن خوابیدن گذشته واسه همین همسرم هیچی نداشت)
باهاش موندم دوتایی باهم کمک هم زمین خریدیم ماشین خریدیم اون وسطا دوباره اومد خاستگاری پدرم از چندین نفر راجب شوهرم شنیده بود و خیلی خوشش اومده بود از غیرت همسرم ک واقعا بخاطر من زحمت کشید و خودشو کشید بالا
واقعا همسرم خوبه کنارش واقعا خوشبختم واقعا باهم. خوبیم
کسی هست. ادامشو بگم؟ ترخدا یک نفر بمونه باهم درد دل کنیم امشب میمیرم از غم