جاریم مهمونی میداد،طبقه پایین مامیشینن فقط مادرشوهرم وخاهرشوهرمو صدا کرد جاریارونگفته بود،
مابیرون بودیم برگشتنی درو باز کردن شوهرم دخترم وصدا کردم ولی منو نه ،میونمون شکرآبه
شوهرمم با خوشحالی دخترم و برداشت برد هرروز برمیداره میبره خونه مادرشوهرم
انگار که داره میگه زنم برام اهمیتی نداره من ودخترم همیشه هستیم
اصلا پشتم نیس خیلی ناراحتم
شمابودین ناراحت نمیشدین